تبليغاتX
نسیم سحرگاه دماوند در لابلای شقایق ها
                    

پیوند عشق در دل تاریکی
دین مـــــن از عشــق زنده بودن است
زندگی زین جان و تن ننــگ مـن است

اگر یک چنین خاطره ای داشتید، آنرا در لای کدام حریر نرم می پیچیدید و در کدام گنجینه زندگی تان پنهان می نمودید؟
***
خاطره ای را که از نظر می گذرانید، یکی از زیباترین خاطرات من در طول سالهای زندگی ام می باشد. داستان، مواجه شدن با خانمی یهودی است که بیست و چند سال است، یاد او و پسر کوچکش، گرما بخش زندگی ام در سرماهایی قندیل ساز می باشد.
هفدهم آبان سال 66، همراه با چهل نفر از هموطنان پیر و جوان، از زاهدان حرکت کردیم تا خاک وطن را وداع گوییم و از مرز پاکستان خارج شویم .
ما 12 نفر بودیم که از وابستگان به یک گروه سیاسی بودیم. بقیه نفرات، از دیگر گروه های سیاسی، اقلیت های مذهبی و ... بودند. قبل از حرکت به ما تاکید شده بود که در طول مسیر، به هیچیک از افراد دیگر، حتی هم گروه های خودمان هم فکر نکنیم و در شرایط خطر فقط خودمان را نجات دهیم.
افرادی که ما را از مرز خارج می کردند از بلوچ های پاکستان بودند که فارسی را روان صحبت می کردند. ساعت دوازده شب همگی سوار چهار وانت استیشن بزرگ شدیم و در زیر نور مهتاب، راه مرز را پیش گرفتیم. 130 کیلومتر را از میان درّه های صعب العبوری پشت سر گذاشتیم و سرانجام به دشت وسیعی بین میرجاوه و تفتان رسیدیم که بوته های بزرگی شبیه بوته گز با فاصله از هم به چشم می خورد. همگی پیاده شدیم و هر کدام مخفیانه پشت یک بوته در انتظار نشستیم.
مرز ایران و پاکستان با یک ریل قطار از هم جدا می شد و در زمانهای نامشخص، چهار نگهبان مرزی در لوکوموتیو کوچکی که " دریزین" نامیده می شد، با سرعت از آنجا گذر می کردند و با نورافکن های قوی شان اطراف را زیر نظر داشتند.
یک دریزین با چراغ روشن عبور کرد و زمانی که از دید محو شد، یکی از بلوچهای رابط، سوت بلندی کشید که به معنی فرمان دویدن سریع به سمت درّه بزرگی بین ارتفاعات تفتان بود. فاصله پنج کیلومتر بود و هر کسی باید در این فاصله نهایت انرژی را در تلاش بین مرگ و زندگی به کار می برد. زیرا هر لحظه امکان می رفت که پاسداران مرزی سرو کلّه شان پیدا شود. ( آنگاه که موضوع مرگ و زندگی در میان باشد، انرژی و قدرت در یک نقطه متکاثف می شود.)
از آنجاییکه من مسئول گروه 12 نفری خودمان بودم، تمامی ذهنم درگیر عبور افراد خودمان از ریلهای مرزی بود. بویژه خانم هایی که همراهمان بودند.
پس از دویست متر دویدن، ناگهان با خانمی جوان که یک بچه یک ساله ای در بغل داشت، مواجه شدم. او زیر بار کودک چاق و چله اش کم آورده بود و نفسش در نمی آمد. کمی روی زمین می نشست و دوباره حرکت می کرد ! در ذهنم خطور کرد که به ما دستور داده شده که باید حفظ خود کنم! احساس بی احساس! رابطه های احساسی خوره روح یک مبارز است!
« به من ربطی ندارد! من یک مبارز ... هستم و قیمت جانم بالاتر از اینهاست! می خواست خانم سرِ جایش بنشیند! او به دنبال آزادی خودش است! چرا من جور او را بکشم؟!»
( مگر نه اینست که فردیت و مصلحت در باریک ترین شکل و باریک ترین کانال عبوری، خود را این چنین توجیه گرانه چون مورچه سیاهی برسنگ سیاه در شب سیاه نشان می دهد؟!)
گریه کودک در سکوت آن دشت می پیچید، بطوری که ترس همه را برداشته بود. هر لحظه گوش به زنگ شلیک گلوله های پاسداران مرزی بودم. درماندگی این خانم و جیغ های بی امان کودک خردسالش، همه قوانین عقلانی! دست ساز و اکتسابی اندیشه ام را زیر پا گذاشت. خود باختگی و تسلیم این خانم و گریه کودک، درجا مرا به توقف و کمی به فکر واداشت آن احساس ذاتی که از کودکی با خود داشتم بیرون زد و عذاب وجدان کلافه ام کرده بود. چه کار کنم خدایا؟ لغو دستور؟!
یک لحظه دست انداختم کودک را از آغوش آن زن جوان قاپیدم و به او گفتم: " به بچه ات فکر نکن! من او را می برم، فقط به فکر خودت باَش! خیالت از بچه راحت باشد! فقط به فکر خودت باش، فهمیدی یا نه؟! حرف مرا گوش کن! فقط به فکر خودت باش!"
از آنجاییکه نمی دانستم در آنطرف این گذار مرگ و زندگی چه می گذرد و به کدامین مکان ختم می شویم، ادامه دادم:
" اگر من بچه را بردم و زبانم لال برای تو خطری ایجاد شد، به چه کسی تحویلش بدهم؟
گفت: " در هتل ... در کراچی رابطی به نام "..." منتظر منه و اگر کسی را پیدا نکردی، تل آویو اسراییل، آقای "..."!
 ( از اینکه خودم و این کودک موفق می شدیم، هیچ شکی نداشتم ولی نگرانی ام دستگیر شدن و یا مرگ این خانم جوان بود که در جلوی چشمم مجسّم می شد. غافل از این بودم که بالاخره قاچاقچی انسانی در آن طرف مرز در انتظار گروه آنهاست و همه چیز از قبل هماهنگ شده بود.)
دو باره، ناگهان یک حس و قضاوت ضد صهیونیستی آشنا در ذهنم گذر کرد و چند لحظه ای پایم را میخکوب کرد. پرسیدم: "اسرائیل؟!!" سرش را تکان داد و با صدای خفه ای گفت: " آره اسرائیل، تل آویو!"
مکث کردم. در ذهنم آشوب شده بود. اسرائیلی؟! صهیونیست؟! یهود؟! زنی که دلتنگ رقاص خانه های حیفا است؟!
امان ندادم و در حالی که دستم را به تناوب جلوی دهن کودک فشار می دادم تا گریه اش را متوقف کنم، به سرعت به سوی درّه مخوف و تاریکی می دویدم. ( دستم را جلوی دهن کودک می گرفتم تا جایی که احساس می کردم در حال خفه شدن است و چند ثانیه بر می داشتم ولی مجال جیغ و گریه را به او نمی دادم. این تنها راه ساکت کردن او در آن مسیر مخوف بود.)
سرانجام به جایی رسیدم که گویی دیگر بن بست بود. ناگهان صدای شتری به گوشم رسید و بلافاصله بلوچی با سرو کله پیچیده جلویم ظاهر شد که بسیار در آن تاریکی وحشتناک بود. از این طرف است یا از آن طرف؟!
از مشخصاتم که به او داده شده بود مرا شناخت . بلافاصله پرسید: " فلانی تویی؟!" فهمیدم موفق شده ایم و اینجا پاکستان است و در امنیت به سر می بریم.
با عصبانیت پرسید: " مگر بچه همراهتان هست؟ قرار نبود بچه همراه گروه شما باشد!"
گفتم : " بگذار نفسم بالا بیاید توضیح می دهم!" زمان می گذشت و خانم جوان پیدایش نشد!
"اگر نیاید چکار کنم؟ به بلوچها بسپارمش یا با خودم ببرم؟ کجا ببرم؟ چگونه این فضولی احساس را در پیشگاه منطق تشکیلاتی توجیه کنم؟!"
نیم ساعت بعد آن خانم جوان و بقیه افراد به سلامت رسیدند. همه چیز در یک آن برایم فرحبخش شد.
همگی بر روی زمین درازکش شدند و خانم جوان با تشکر و سپاس، در کنارم نشست.
پرسیدم: " کجا داری می ری؟"
" می رم اسرائیل پیش همسرم! شما کی هستید؟"
"از بچه های ..."
حدود نیم ساعت فرصت داشتیم با هم باشیم و بعد باید از هم جداشده و ارتفاعات تفتان را پیش می گرفتیم.
گفتم : " اسمت چیه؟" (نام پسرش را هم پرسیدم ولی فراموش کرده ام.)
گفت: " شهناز و اهل شیرازم و لیسانس روانشناسی دارم. الان دارم می رم اسراییل پیش همسر و خانواده ام."
" اسرائیل چرا؟!"
" چون یهودی ام."
او نام مرا و هویتم را پرسید و در جواب به او گفتم که من نمی توانم مشخصاتم را بدهم و عذر خواهی کردم.
در آن خنکای وزش باد پاییزی، پسر کوچکش خوابیده بود و خودش هم عزت نفس اش شکوفا شده بود که در آن تاریکی شب، در فضای ترس از شرایط و در میان این همه افراد ناشناس یک ضعیفه نیست و قدرت آن را دارد که برای زندگی بتازد. همگی بدن هایمان از عرق خیس بود و در انتظار حرکت. تا سپیده صبح باید ارتفاعات را پشت سر می گذاشتیم چون هنوز تهدید هلیکوپترهای مرزی باقی بود.
به او گفتم: " شهناز خانم! ما بزودی به ایران برمی گردیم و اگر پیروز شدیم باید قول بدی به ایران برگردی! مگر یهودیها جایشان فقط توی اسرائیل است؟!"
زد زیر گریه و گفت: " من توی محلّه "..." شیراز بزرگ شده ام و نمی توانم از آنجا دل بکنم. امیدوارم زود برگردیم واگر برگشتیم آدرس ما فلان جاست و حتما به دیدن ما بیا!"
هنگام خداحافظی با آن بدن تب دارش مرا در آغوش گرفت و گفت:
" برادر خوبم! امیدوارم هممون بزودی سالم برگردیم! نگاهی نافذ به من کرد و ادامه داد: " یهودی؟! مسلمان؟! ما برای همدیگر زاده شده ایم! من این را امشب آموختم!............
سالها متوجه کلام این خانم نشدم تا به امروز:
" عاشقان را شد مدرس حسن دوست
دفتر و درس و سبـــقشان روی اوســـت"

اکنون بیست و پنج سال از آن تاریخ می گذرد و پسر کوچک شهناز بیست و شش ساله است. سالهای سال در ظرف سیاست برای صهیونیست ها دندان نفرت بر روی هم فشردم ولی هر گاه کلمه یهودی به گوشم می خورد، یاد خاطره آن شب می افتم و خود را با تمام انسانها یگانه می بینم.
شاید هیچگاه، نه من، نه شهناز و نه پسرش که هنوز در مخیله من بزرگ نشده است، به ایران باز نگردیم و همدیگر را ملاقات نکنیم ولی هموطن بودن و عشق به همدیگر در آن درّه تاریک و بن بست به هم گره خورد. درّه ای که به ظاهر در سیاهی و مرگ فرو رفته بود ولی در اعماقش دیگ جوشان عشق و محبّت سر می رفت و با هیچ کفچه و کفگیری جوشش اش نمی خوابید.
و شاید هم روزی بازگردیم و اگر شهناز و خانواده اش در اسرائیل ریشه کرده باشند، مجبورشان کنم که به گلزار خیابان "..." شیراز باز گردند.
حق یارتان
+ نوشته شده توسط رضا طیبی در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 0:35 |
         

خرد جمعی

در محل کارم افتخار همکاری با دوستی هموطن از اهالی خوزستان دارم. ایشان در یک گروه سه نفره ( دو نفر دیگر یکی سوئدی و نفر دیگر مجاری می باشند.) کار می کنند.

مدتها بود که آن دو نفر و سایر همکاران قسمتش از پاسیویزم این دوست هموطن در کار گله مند بودند. دست بر قضا از چند روز پیش آن دو نفر دچار آنفولانزا شدند و دوست هموطن من باید به تنهایی کار می کرد. با کمال تعجب متوجه شدیم که این هموطن، علیرغم اینکه مجبور نبود جور آن دو همکارش را بکشد، یک تنه تمام کار سه نفره را به تنهایی و با نظم و دقت خیره کننده ای به سر انجام می رساند!

البته خوشحال نشوید و افتخار نکتید، در پایان کار ایشان از حال می رفت و عرق از سرو صورتش می ریخت و دیگر انرژی برایش نمی ماند.

امروز او را به کناری کشیدم و به او گفتم: " چرا خودت را اینقدر به استرس و فشار می اندازی ولی روزهای دیگر توی خودتی؟!"

گفت: " ما ایرانیها تنهایی خوب کار می کنیم!!!"
امروز دوستی مقاله ای از "فرانسیس گالتون " برایم فرستاد که در اختلاط با این داستان دوست هموطنم، بسیار برایم زیبا و تامل برانگیز بود.
این دو موضوع موجب شد که سر نخ "فرد گرایی در کار را" در خودم هم جستجو کنم. وقتی چشمم به خودم باز شد، دریافتم که وضع خودم وخیم تر از آن هموطن است. چقدر عاشق کار کردن به تنهایی هستم که تا به حال به آن پی نبرده بودم.

" قبل از مقاله اشاره کنم که فرانسیس گالتون پسر خاله داروین بود و دارای نوشته های بسیار زیبا در زمینه ژنتیک، تحقیقات اجتماعی و گذار نسل ها می باشد.

***
خرد جمعی
در يک روز پاييزی در سال ١٩٠٦ دانشمند انگليسی "فرانسيس گالتون" خانه خود را در شهر پليموت به مقصد يک بازار مکاره در خارج شهر ترک كرد. گالتون ٨٥ ساله آثار کهولت را رفته‌رفته در خود احساس مي‌كرد اما هنوز از ذهني خلاق و کنجکاو برخوردار بود، چيزي که در طول عمرش به وی کمک کرده بود به شهرت دست يابد. دليل شهرت وی يافته‌های او در موردِ وراثت بود که موافقان و مخالفان سرسختی داشت. در آن روز خاص گالتون مي‌خواست در مورد احشام مطالعه کند. مقصد گالتون بازار مکاره ساليانه‌ای بود در غرب انگلستان، جایی که زارعين احشام خود را از گوسفند و اسب و خوک و غيره برای ارزش‌يابی و قيمت‌گذاری به آنجا می‌آوردند.
حضور دانش‌مندی مانند گالتون در چنان جمعی غيرعادی مي‌نمود. ولي بايد توجه داشت که گالتون به دو چيز بسيار علاقه‌مند بود. يکي اندازه‌گيری پارامترهای فيزيکی و ذهنی و ديگری مطالعه در خصوص پرورش نسل گالتون که در عين حال پسرخاله داروين نيز بود شديدا به اعتقاد داشت که در يک جامعه تنها تعداد اندکي مشخصه‌های لازم برای هدايت سالم آن جامعه را در خود دارند و از همين رو مطالعه مربوط به مسائل وراثت و نيز پرورش نسل، مورد توجه وی بود. او بخش بزرگي از عمر خود را صرف اثبات اين نظريه کرده بود که اکثريت افراد يک جامعه فاقد ظرفيت لازم برای اداره جامعه هستند.
آن روز او در حالي که در ميان غرفه‌های نمايشگاه مشغول قدم زدن بود به جائی رسيد که در آن مسابقه‌ای ترتيب داده شده بود. يک گاو نر فربه انتخاب شده و در معرض ديد عموم قرار گرفته بود. هر کس که تمايل شرکت در مسابقه را داشت بايد ٦ پنس مي‌پرداخت و ورقه‌ای مهر شده را تحويل مي‌گرفت. در آن ورقه بايد تخمين خود را از وزن گاو نر می‌نوشت. نزديک ‌ترين تخمين به واقعيت برنده مسابقه بود و جوائزی به صاحب آن تعلق مي‌گرفت.
٨٠٠ نفر در مسابقه شرکت کردند تا شانس خود را بيازمايند. افراد از همه تيپ و طبقه‌ای آمده بودند. از قصاب گرفته که قاعدتا بايد بهترين و نزديک‌ ترين نظر را به واقعيت می‌داد تا کشاورز و مردم عامی بی ‌تخصص. گالتون اين گروه افراد را در مقاله‌ای که بعدا در مجله "علم و طبيعت" منتشر كرد به کسانی تشبيه کرد که در مسابقات اسب‌دوانی، بدون کمترين دانشی در موردِ اسب‌ها و مسابقه و تنها بر اساس شنيده‌هايی از دوستان، روزنامه‌ها و اين طرف و آن طرف بر روی اسبها شرط می‌بستند.
اما يک چيز برای گالتون جالب بود، اين که ميانگينِ نظر افراد چيست. او مي‌خواست ثابت کند چگونه تفکر افراد وقتي نظريات‌شان با هم جمع شده و معدل گرفته می ‌شود در صورتي که متخصص نباشند از واقعيت به دور است. او آن مسابقه را به يک تحقيق علمی بدل كرد. پس از اين که مسابقه به انتها رسيد و جوايز پرداخت شد، ورقه‌هائي را که افراد بر روي آن نظرات خود را در خصوص وزن گاو نر منعکس کرده بودند از مسؤولين مسابقه به عاريت گرفت تا مطالعات آماری خود را بر روی آنان انجام دهد.
مجموعا ٧٨٧ نظر داده شده بود. گالتون به غير از تهيه يک سری منحني آماری دست به محاسبه ميانگينِ نظرات زد. او مي‌خواست دريابد عقل جمعی مردم پليموت چگونه قضاوت کرده است. بدون شک تصور او اين بود که عدد مزبور فرسنگ‌ها از عدد واقعی فاصله خواهد داشت چرا که از ديد وی افراد خنگ و عقب مانده در آن جمع اکثريت قاطع را تشکيل میدادند.
ميانگينِ نظرات جمعيت اين بود که گاو نر ١١٩٧ پوند وزن دارد و وزن واقعی گاو که در روز مسابقه وزن کشی شد ١١٩٨ پوند بود. گالتون اشتباه می ‌کرد. تخمينِ جمع بسيار به واقعيت نزديك بود. گالتون نوشت نتايج نشان مي‌دهد که قضاوت‌های جمعی و دموکراتيک از اعتبار بيشتری نسبت به آنچه که من انتظار داشتم برخوردارند. اين حداقل چيزی بود که گالتون می ‌توانست گفته باشد.
در خصوص قضاوت "خرد جمعی" ذکر اين مطلب ضروری است که نظر هر فرد دو عنصر را در درون خود دارد اطلاعات صحيح و غلط. اطلاعات صحيح (از آن رو که صحيح‌ اند) هم‌جهت‌اند و بر روی يکديگر انباشته مي‌شوند اما خطاها در جهات مختلف و غيرهمسو عمل میکنند. لذا تمايل به حذف يکديگر دارند نتيجه اين میشود که پس از جمع نظرات آنچه که می‌ماند اطلاعات صحيح است.

اقتباس از کتاب تحقيقی "خرد جمعی"
نوشته: جيمز سورويس کی
حق یارتان

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 23:57 |


تابلو: :کاری از خانم رویا عالمی

دروغ آکادمیک و ملّا نصرالدّین

گاه برخی افراد که دارای ذوق ادبی هم هستند، جملات زیبا و قصار با محتوای خود را در حجره بزرگان می نهند تا مشتری بیابند. این را می گویند نوعی از دروغ های آکادمیک. البته باید به این نکته توجه داشت که دروغ آکادمیک در صحنه سیاست، به دروغگویی روشنفکران سیاسی جهت سرکوب و اغفال مردم گفته می شود، اما در صحنه ادبیات و یا فلسفه هم به کار می آید.
 بدون شک اغلب دوستان از پنجشنبه بازار و جمعه بازارهای نواحی شمال، به ویژه منطقه گیلان شنیده اند. در تابستان سال 1358 گذرم به منطقه لاهیجان افتاد. در شهرستان کوچکی به نام آستانه اشرفیه، صحنه بازارهای هفتگی به گونه دیگری بود.
صبح زود، قبل از چیده شدن حجره ها، گاری ها و سبدهای اجناس فروشی، جوانمردی به نام مش مرتضی به منزل پیرزنان و پیرمردان تنها و از کار افتاده، خانواده های ناتوان و فقیر، افراد بیمار و هر آنکس که توان شرکت در بازار را نداشت رفته و جوجه ها، تخم مرغ ها، ماهی ها، سبزیجات و هر آنچه جهت فروش آماده شده بود را جمع می نمود. آنها را به بازار می آورد و در کنار جنس های خود به فروش می رساند. مش مرتضی بسیار معروف بود و خریداران اغلب بیشتر از بهای اجناس به او پول می پرداختند. زیرا می دانستند که او همه دریافتی را بدون یک ریال کم و زیاد به صاحبان اجناس تحویل می داد. جالب اینکه همان سه ساعت اول کلیه اجناس مش مرتضی به فروش می رفت و چرخ طوافی و سبدهایش را جمع می کرد.
 یک روز شاهد بودم که زن فقیری یک کوزه شیره و یا چیزی شبیه آن را به حجره مش مرتضی آورد. با صدایی حزن آلود و با لهجه غلیظ محلّی به او گفت: " مشتی جان! من پدرم در آمده تا این کوزه شیره را تهیه کرده ام! هر کی می یاد می خواد مفت بخره، خدا بچه هایت را نگداره، کمکم کن!"
مشت مرتضی کوزه را گرفت و بر روی چرخ خود گذاشت و آنرا مقداری بیشتر از آنچه زن فقیر قیمت گذاشته بود، فروخت و سر انجام همه پولها را به او داد. آن زن دست مشتی را می بوسید و دعا می کرد.
در لاهیجان مردان و زنان بی نظیر و بی بدیل زیادی را در رابطه خاصی می شناختم، ولی مش مرتضی از نوع دیگری بود.
هر گاه به عطّار نیشابوری و ملّانصرالدّین می اندیشم بی اختیار ذهنم به سوی مش مرتضای آستانه ای سُر می خورد.
بسیاری از خوش ذوقان اهل شعر که در ارائه محصول خود ناتوان بودند، در گرماگرم دوران شکوفایی شعر و ادبیات و عرفان، در زمان عطّار بزرگوار، سروده ها و غزلهای خود را در طبله او می گذاردند تا خریدار بیابند و اغلب هم خودشان را به نام عطّار معرفی می نمودند.
ملّانصرالدّین این لطیفه گوی ملیح کلام، شاید از اساس وجود خارجی نداشته و یا اینکه بذله گوی ناشناسی در یک شهر یا روستای کوچک در کل خاورمیانه آنزمان بود. (می گویند ملّا نصرالدّین در شش کشور خاورمیانه مقبره دارد البته در ترکیه، سوریه و ازبکستان را شک ندارم.) اما چگونه این رستم بذله گو و شوخ طبع در مکانی در مقیاس یک ناکجا آباد کوچک، به رستم اسطوره ای ادبیات تمثیلی منطقه بزرگی از خاورمیانه تبدیل شد؟ هیچکس نمی داند! همانگونه که هیچکس نمی داند لیلی، آن دخترک سیه چرده و مجنون، آن پسرک مکتبی  از قبیله کوچک و گمنام و محو در کویر عربستان چگونه به مغز ادبیات بخشی از جهان راه یافتند.
  در اصل این من و شما هستیم که در اعماق بینش ذوقی مان به وجود حقیقی چنین ملّای فهیم با آن خر دانایش نیازمندیم. اگر هم فریب است، یک فریب ممدوح و مقبول است و باید به او مکان و زمان و هویّت حقیقی ببخشیم. ملّا نصرالّدین اگر در اذهان خلق نمی گشت، یک پای ادبیات تمثیلی بسیاری از سرزمین ها، در دوره طولانی از تاریخ لنگ بود. تاریخ نیاز به ساختن اسطوره ها دارد همان گونه که در آمفی تاترهای آتن در صحنه های تراژیک و کمیک، حقیقتی موجود نبود و تماشاگر هم می دانست که سناریو فریبی بیش نیست اما او به این فریب سازنده نیاز داشت.
ملّا نصرالدّین که بود؟ همان مشت مرتضای جوانمرد اهالی آستانه لاهیجان بود که ناتوانان و درماندگان، اجناس خود را روی پیشخوان او به فروش می رساندند.
جایی نگاشته نشده است و کسی هم مدّعی آن نبوده است که فی المثل یک مجموعه ضرب المثلها، در مکانی کشف شده که از آن خود ملّا بوده و یا به او مرتبط باشد. شنیده ام که حتی کتابهای خطی موجود در موزه  آنکارا، که منسوب به ملّا نصرالدّین می باشند هم همگی نقل قول با چند واسطه می باشند. بسیاری می گویند ملّانصرالدّین همان خواجه نصیر طوسی و یا همنشین عمادالدّین نسیمی بوده است که هیچکدام سندیّت متقن ندارد.
هر فردی که ذوق خلق ضرب المثلی را فی البداهه و نااندیشیده  داشت، برای مُهر اصالت و ارائه، در خورجین خر ملّا می گذاشت. ( این مقدور و عقلانی نبود که همه جا پر از ملّا و همه چراگاه ها پر از خر ملا باشند! )
" یک روز ملّانصرالدّین..."، ضرب المثل را کس دیگری خلق کرده ولی اگر مارک ملّا را نداشته باشد، به دل نمیشیند و پیامی از آن در نمی آید. به این می گویند دروغ آکادمیک. دروغی که ایرادی به آن نمی توان گرفت و نمی توان آنرا مذموم و ناپسند شمرد.
در زبان انگلیسی کلمه ای داریم به نام " کنتکس" که همان رام، قالب، چارچوب و یا پارادایم معنی می دهد.
در موضوع عطّار نیشابوری، یک عطّارشناس دارای کنتکسی است که با آن می تواند اصل را از قلب تشخیص دهد.
در این عصر بسیار دیده می شود که بسیاری از فرهیختگان و استادان کلام هم اگر گفته ها را از کسی استناد می کنند، یا آن شخص مورد استناد، وجود خارجی ندارد و یا اینکه اگر هم دارد چنین گفته ای را بیان نکرده است. برای مثال، فردی نکته ای  را در کتاب و یا نوشته اش به "اسکار وایلد" استناد می کند در حالی که اسکار وایلد چنین گفته ای ندارد. یا اینکه کسی گفته خودش را به شخص موهومی به نام " رایان ایساکسون" استناد می کند که از اساس چنین شخصی وجود ندارد.
اگر چه من و شما کنتکسی نداریم تا با کلام و فرهنگ کلامی اسکاروایلد قیاس کنیم و رایان ایساکسون را هم نمی شناسیم، به راحتی مطلب یا مقاله را خریدار می شویم و به دیده تحسین می نگریم. چرا؟ چون فرازهایی از آن مارک اسکاروایلد و رایان موهومی را دارد و مطلب یا نوشته از آنها اعتبار می گیرد،
این را می گویند دروغ آکادمیک. جمله بسیار زیباست. دارای پیام کیفی است. حتی گره گشای ذهن و محتوای آموزنده قوی هم دارد، ولی به گونه ای جویبارهایی از آن، از چشمه خود نویسنده نجوشیده است. آیا این دروغ پسندیده و قابل خرید است و یا ناپسند و بدرد دکان خود نویسنده می خورد؟ در شرایط کنونی بسیار دیده می شود که اشخاصی که ذوق نوشتاری قابل تحسینی هم دارند، از این دروغ های آکادمیک در کارهایشان بسیار دیده می شود.  
این را هم درنظر داشته باشیم که ترس از تهدید امنیت هویتی نگارنده از یک سو و از سوی دیگر پس زدگی از طرف خوانندگان که به دنبال کلام مارکدار بزرگان می باشند و دوز بالایی را برای ارضاء و اقناع طلب می کنند، موجب می گردد که نگارنده خودش قادر به یافتن خریدار نباشد و جنس خود را در خورجین این و آن می نهد.
***   
حق یارتان   

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 و ساعت 23:2 |



                           
نیش و نوش

آنگاه که زنبورها پشت پنجره خانه ظاهر می شوند،
کودکان از قیافه آنها می ترسند،
عاقلان به نیش آنها می اندیشند،
و عاشقان در می یابند که باغچه منزلشان به گل نشسته است.

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در چهارشنبه نهم فروردین 1391 و ساعت 21:29 |
                                                                                                
نقل قولی از عشق
امروز کتاب کوچک سوئدی بدستم رسید که "نقل قولی از عشق" نام دارد.
زیبایی این کتاب کوچک و پر خریدار در این است که از بسیاری نویسندگان، شاعران و شخصیت های سرشناس سرزمین های دیگر دروصف عشق نقل قول هایی آورده که بسیار دلنشین می باشند.
گرد آورنده این گفته ها، نویسنده ای است به نام " اریک یوهانسون" که در ابتدای کتابش می نویسد:
وقتی این جمله ها در وصف عشق را می خواندم، گویی تیرها درست به خال خورده بود و مرا دگرگون کرد."
در اینجا گزیده هایی از این نقل قول ها را ترجمه کرده و تقدیم دوستان می نمایم.
*********************************
احساس می کنم سالم و سرحال نیستم
شاید به این خاطر است که امروز به کسی عشق نورزیدم
و کسی هم به من عشق نورزید.
"گوته"
***
عشق چیست؟
آن چه چیزی است که باید به آن عشق ورزید؟
این را فقط از کسی بپرسید که عاشق است!
"مولانا رومی"
***
عاشق باش!
عاشق باش!
غیر از عشق دیگر هیچ چیز نیست.
"لا فونتین"
***
قلب می گوید" تیک تیک !
نه تاک تیک !
"گوته "
***
آدمی نمی تواند عشق را بخرد،
ولی برای بدست آوردنش بهای گزافی را می پردازد.
"هنری یانگمن"
***
عشق همچون تابش خورشید یک موهبت آسمانی است،
می تونه به قلب هرکسی بتابد، اگر دریچه ها را باز کند.
"شاعر سوئدی یالمار سودربری"
***
هر جا که می روی تنها مرو،
دلت را هم با خودت ببر!
"کنفسیوس"
***
دریچه عشق را به سختی می توان باز کرد،
و به سختی می توان بست
"چوانگ تسه"
***
وحشت از عشق، وحشت از زندگی است.
و کسی که از زندگی وحشت دارد،
از قبل سه چهارم خودش را کشته است.
"برتراند راسل"
***
عشق چیزی به تو نمی دهد بجز خودش،
و هیچ چیزی را از تو نمی گیرد مگر از خودش.
زیرا عشق وجودش برای عشق است، نه چیز دیگر.
" جبران خلیل جبران"
***
خداوند خیلی ها را شیفته خودش می کند،
ولی عشق همه را.
"ضرب المثل فارسی"
***
عشق همچون سرخک می ماند،
چه بخواهی و چه نخواهی،
دیر یا زود به سراغت می آید،
متاسفانه!
"لرد بایرون"
***
کار کن آنچنانکه گویی تا ابد زندگی می کنی،
و عشق بورز آنچنانکه گویی همین امروز می میری!
"سِنِکا"
*****************************
شاد باشید
+ نوشته شده توسط رضا طیبی در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 و ساعت 18:16 |
                 
اتم چیست؟ زندگی چیست؟
مطلب زیبا و پرمحتوای زیر از دوست گرامی، آقای مهرزاد شایان می باشد که بسیار دلنشین و بیدار کننده است.
***
 درباب هم نسلانم من سه عامل را بسیار پررنگ میبینم :
*آشفته اندیشی و زبان پریشی
*علمزدگی و مادی انگاری
*نیهلیسم اخلاقی
این سه سم مهلک را پای هر درخت تناوری که بریزید از ریشه خشک میشود!
***
زبان پریشی آفت اندیشه سوزیست.
زبان پریشی یعنی شخص حرف خودش را هم متوجه نمی‌شود و اگر تحلیل روانشناختی در سخنان شخص انجام دهیم متوجه میشویم برخی از جملات اصلا معنا ندارد.
نوام چامسکی برای توضیح این مورد مثال خوبی دارد،‌ می گفت، وقتی می‌گویند: "پسر برادر مثلث ما عاشق بیضی شما شده است، قواعد صرف و نحوی کاملا رعایت شده اما جمله معنا دار نیست! زبان پریشی آشفته اندیشی را به دنبال دارد و به طریق اولیٰ ذهنیت مشوش هویت مشوش می آفریند."
درباره علم زدگی و مادی انگاری هم باید بگویم، علم تجربی به خودی خود عیب و ایرادی ندارد اما وقتی که سعی می‌شود از علم تجربی که بر حسب تعریف و ذاتا، متعلق به عالم طبیعت و محدود به طبیعت است، یک «جهان بینی» ساخته و پرداخته شود که در باب کل جهان هستی حکم و داوری کند، و بدتر از آن ، مشاهده، آزمایش و تجربه که یکی از راههای شناخت عالم واقع است، به عنوان تنها راه شناخت عالم معرفی میشود، ما با علم زدگی روبرو هستیم،‌ یعنی توانایی و کارکردهای علم تجربی چشم مان را بر محدودیتهایش ببندد.
حالا در نظر بگیرد این رای معرفت شناسانه را که ادعا شده است تنها راه شناخت عالم علم تجربی است، که البته مدعایی بلادلیل است و بنده ندیده‌ام هیچ فیلسوفی این مدعا را اثبات قطع و یقینی کرده باشد، حالا از داخل این رای اپیستمولوژیکال (معرفت شناسانه)  یک مدعای انتولوژیکال (هستی شناسانه) نتیجه میشود و آن اینکه، هستی یک ساحت (عرصه و میدان ظهور) بیشتر ندارد و آن هم همان است که با ابزارهای علم تجربی یعنی حس و تجربه میتوان از چند و چون آن اطلاع یافت.
مادی انگاری از همینجا قوت می گیرد، یعنی آنچه که قابل مشاهده، آزمایش و تجربه باشد «واقعی» و «موجود» است و هرچه را که نتوانستم به زیر میکروسکوپ آزمایشگاه ببریم، اساسا «موجود» نیست.
اگر به این گفته خانم آیریس مرداک، فیلسوف اخلاق انگلیسی معتقد باشیم که هیچ نظام اخلاقی نمیتواند مبانی مابعدالطبیعی و فلسفی نداشته باشد.
جای تعجب نیست که با این مبانی ترنسفیزیکال * و متافیزیکال ( ماوراءالطبیعه) ، عملا اخلاقی هم وجود نداشته باشد، نهایتا یک عاطفه گرایی مبتنی بر خوشایند و بدآیند شخصی و لاغیر، یک داور برای خوبی و بدی، درستی و نادرستی هر فعلی وجود دارد و آنهم خود شخص است و جالبتر اینکه شخص داور هم معتقد است که به لحاظ روانی در وضعیت کاملا مطلوبی قرار دارد و همه‌ی نامطلوبها در بیرون وجود او هستند.
عاملی هم که به این طرز تفکر پشتوانه فلسفی داده به گمانم حملات نیچه بر اخلاق و تبارشناسی اخلاقی پر از اشکال نیچه است که هم نسلان بنده یک دل نه صد دل عاشق جمال عصیانگر نیچه شده‌اند، بیخود نبود.
یکی از اساتید دانشگاهی می گفت فلسفه قاره‌ای علی الخصوص فلسفه فیلسوفان دشوارگوی آلمانی چندان برای فضای فکری کشور درحال گذار ما بهداشتی نیست و فلسفه آنالیتیک (تجزیه و تحلیل) و انگو-امریکن * بیشتر و بهتر بکار جوانان می‌‌‌آید..
در پایان حیفم ‌می‌آید این جمله دکتر اسلامی ندوشن، پیرفرهنگی و فرزانه را ننگارم که
نسل كنوني اگر از آثار بزرگ فكری و فرهنگي كشور خود گسيخته بماند، در دنياي پرهمهمه امروز، غريب خواهد ماند. خواهد دانست كه اتم چيست، ولی نخواهد دانست كه زندگي چيست، نخواهد دانست كشوری كه در آن زندگي مي‌كند، چگونه جايي است!
شاد باشید
***
* ترنس فیزیکال= ترنس (Trance) به معنی خلسه و در رویا به سر بردن است. در زمینه فیزیک، حالت های هیجانی از مثلا دیدن فیلمهای ماجراجویی و ساینس فیکشن که شما را به دنیای کهکشانها سوق می دهد، اطلاق می شود. تخیلی که فیزیکال وارد آن شده ای نه متافیزیکال.
*آنگلو- امریکن= شیوه های علمی انگلیسی- آمریکایی و یا همان آنگلو ساکسونی که در سیستمهای نامگذاری فهرستی، به آنها تعلق دارد. مثل سیستم متریک و ...

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در شنبه هشتم بهمن 1390 و ساعت 14:56 |
           

مسلمان عاشق
روزی یکی از پیروان حضرت مولانا وفات یافته بود. در جلوی جنازه موذّنان بودند و درپشت سر، سماعیان و قوّالان سرود می خواندند. این عمل متعصّبان را خوش نیامد، ولی جرأت منع هم نداشتند.
مولانا را پرسیدند: " پیش از این درجلوی جنازه قرآن خوانان و موذّنان می رفتند اکنون این نوازندگی از نظر شما چه معنائی دارد؟"
فرمود: " حفاظ و قاریان جلوتر روند تا گواهی دهند از دست رفته مسلمان بوده است اما سرود خوانان و دف زنان درپشت سر، پای می کوبند تا شهادت دهند که میّت علاوه بر آن که مسلمان بوده، عاشق هم بوده است!
+ نوشته شده توسط رضا طیبی در جمعه شانزدهم دی 1390 و ساعت 20:31 |

در سوگ خواهر کوچکم، فریده

رفــــتی و رفتن تو آتش نهــاد بـردل
از کاروان چه ‌ماند جز آتشی بمنـزل

***
جمعه شب بیست و نهم دسامر 2011 عزیزی از آن طرف تلفن، از ایران خبر رفتن فریده را داد. او نمی دانست که این خبر چقدر برایم درد آور بود.
فریده رفت! این خانم تک تافته و بی نظیر در میان تمان اطرافیانم، ما را تنهاها گذاشت و رفت. گویی موزاییک برجسته ای از این نقش مینیاتوری پر رنگ و زیبای زندگی ام ناگهان بر زمین افتاد و شکست.
از کودکی، آن زمان که مزه فقط در شیرینی معنا داشت، من و او همبازی بودیم. همواره بر روی لحاف های نو و خوش رنگ دوخته خاله نرگس " مادر فریده" که در بالکن خانه شان در محله سیّدا پهن بود، بازی می کردیم. مادر نرگس استاد دوختن لحاف بود و ما همواره روی لحاف های تازه عروسان و سفارشی های دم عید غلت می زدیم و بازی می کردیم. هنوز این جمله خاله نرگس در گوشم طنین دارد: " بچه ها! مواظب باشید سوزن تو پایتان نره!"
و کمی بزرگتر که شدیم و مزه از شیرینی عسلی به ترش و شیرین گرایید، باز همچنان تابستانها من و فریده در کنار هم بودیم. شاید کسی باور نکند، ولی به واقع هر وقت کسی آنوقت ها برایم از فرشته سخن به میان می آورد، خود به خود ذهنم به سراغ فریده سُر می خورد.
عید سال نود شمسی به او زنگ زدم، اولین نکته ای را که بازگو کرد خاطره ای از همان دوران بود: " یادت هست که تو گیسوان، لباسها و چادرم را لب رودخانه گِل گرفته بودی و من هم از گریه داد می زدم و جرات نشان دادن خودم به مادرت و سایرین را نداشتم؟!" "یادت هست شاتوت سیاه و له شده به سویم پرت می کردی؟!"
این اولین تماس تلفنی ما بعد از سی و چند  سال دوری از هم نبود ولی اولین احساس غریبی بود که در دلم آشوب می انداخت. او هیچگاه ابراز نکرد که چهار سال بود که دچار بیماری سرطان بود و بزودی ما را ترک می کند.   
این خواهر خوشحال و خندان و همبازی دوران کودکی و نو جوانی ام و محرم رازهای به بزرگی شکستن یک استکان کوچک و پاره شدن پیراهنم بر شاخه های درخت زردآلو، دل مرا شکست و  با عجله رفت.
برای رفتن او که به سرای فرشتگان شتافت، دلم نمی سوزد، دلم برای خودم می سوزد که اگر زمانی به ایران بازگردم، چگونه با این مینیاتور کاشی ها پریده زندگی ام بسازم؟ چگونه و با چه چیزی جای خالی او وسایر عزیزان از دست رفته ام را پرکنم؟!
همواره خوشحال بودم که این خواهر کوچکم به راه دوری نرفت و با پسر عمویم " علی آقا" ازدواج کرد و این اواخر هم از وجود سه دختر مقبول و نازنین و پسر رسیده و قد کشیده اش راضی و خوشحال بود.
آری فریده سلطانی، این خواهر تک تافته و بی نظیرم و یاد گار روزهای پر نسیم و فرحبخش دماوندم رفت و ما را تنها گذاشت.
غم از دست رفتن او را به همسرش، علی آقا، پسرش، تورج عزیز, سه دخترش، سمیّه و سپیده و ساناز، برادرانش، ابوالفضل و حمزه علی سلطانی و سایر بستگان تسلیت می گویم.
    

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در شنبه دهم دی 1390 و ساعت 22:9 |

حماقت بینهایت بشر معاصر

خلق را تقلیدشان بر باد داد      ای دو صد لعنت بر این تقلید باد
در داستان " خر برفت و خر برفت " مثنوی مولانا، به زیبایی اندیشه و آموزه های مولانا در زمینه تقلید را می توان فهم کرد که چگونه اندک سرمایه انسانی که وجه تمایز او با سایر موجودات است، بر باد می رود. اگر چه مولانا در این حکایت آگاهی صوفیان را مستمسک قرار می دهد تا خر تقلید را از مهمان بستانند ولی به زیبایی نشان می دهد که چگونه خر و آخور به باد می رود.
شمس تبریزی شاخص نفرت داشتن از تقلید است. تا جایی که به صحابه پیامبر هم انتقاد می کند که چرا با پیامبر به مباحثه ننشسته و راه نو آوری را پیشه نکردند. شمس می فرماید:
"هر فسادي که در عالم افتد٬ ازين فتاد٬ که يکي، يکي را معتقد شد به تقليد٬ يا منکر شد به تقليد . تقليد گردان باشد. ساعتي گرم و ساعتي سرد.
در مطلبی از استاد مارک پیگل، در زمینه " تقلید، تحقیق، خلاقیت و نوآوری" به داستان تقلید از زاویه علم می پردازیم تا عمق تقلید کورکورانه و حماقت بشری را از این منظر دریابیم.
محتوای این مقاله مارا بر آن می دارد که بیشتر به خلاقیت و نو آوری بپردازیم. حتی در زمینه عرفان، ادبیات و هنر که شیوه های اقناعی را طلب می کند. خود بتوانیم مبتکر شده و نو ها را به بازار عرضه کنیم، اگر چه خلق پدیده نو مستلزم پرداخت بهای زیادی است.  
با سپاس از آقای ونداد زمانی، برگردان این مطلب که در این زمینه زحمت کشیده و ما را بهره مند نمودند.
***

 آنچه می‌خوانید دیدگاه استاد زیست‌شناسی تکاملی و سردبیر دائره‌المعارف "تکامل" دانشگاه آکسفورد، مارک پیگل است که در مقاله  "حماقت بینهایت بشر معاصر"  ارائه شده است. این استاد زیست‌شناسی و عضو آکادمی علمی انگلیس، ضمن ارائه تصویری کوتاه از تاریخ حیات روی زمین و پیدایش انسان، به مسیر تحولی‌ای اشاره می‌کند که بشر را احتمالاً بینهایت احمق کرده است.
مارک پیگل: من یک زیست‌شناس تکامل‌گرا هستم و کارهایم بیشتر روی اتفاق‌های بزرگی که در تاریخ زمین به وقوع پیوسته متمرکز شده است؛ ماجراهایی که زندگی ما را رقم می‌زنند و در جلوی چشمان ما قرار دارند. تخصص من بررسی پدیده‌های بدیهی هستند که توجه چندانی به آنها نمی‌شود. یکی از همین بدیهیات، قابلیت فرهنگی بشر است. اتفاقی که به راحتی می‌توان از آن به عنوان مهم‌ترین واقعه روی کره زمین یاد کرد. حالا که با این ادعا می‌خواهم نظرم را عنوان کنم و بد نخواهد بود اگر نگاهی فشرده و گذرا به اصل پیدایش زمین و حیات آن در طول حدود این چهار و نیم میلیارد سال بیاندازیم.

نشانه‌های حیات، آن هم در شکل بسیار ساده تک سلولی‌هایی که به خودتکثیری دست یافته بودند، به نزدیک به ٣.٦میلیارد سال پیش برمی‌گردد. این موجودات نزدیک به دو میلیارد سال تنها شکل حیات روی زمین بودند. آنها بیشتر شبیه اجداد قدیمی باکتری‌هایی هستند که هنوز روی زمین ما جولان می‌دهند. از ١.٥ میلیارد سال پیش نوع جدیدی از تک‌سلولی به نام ایکاریوتیک پا به عرصه وجود گذاشت که بدن ما هم از آنها ساخته شده است.

 تک‌سلولی‌های جدید نیم ‌میلیارد سال طول کشید تا به سلول‌های ترکیبی تبدیل شوند و دوباره نیم ‌میلیارد سال دیگر گذشت و فقط از نیم میلیارد سال اخیر بود که اتفاق‌های جالب و پیچیده‌ای در سازمان چند سلولی‌ها رخ داد. از پانصد میلیون سال گذشته گیاهان شکل گرفتند، ماهی‌ها تحول پیدا کردند و خزندگان و پرنده‌ها به وجود آمدند. در ادامه، از هفت‌ میلیون سال پیش، شاهد حضور پستانداران و بشرسانان روی زمین شدیم.
بشر به شکلی که می‌شناسیم از ٢٠٠ هزارسال پیش تا به امروز روی زمین قدم زده است. درحقیقت در طول میلیاردها سال عمر زمین، تولد بشر در یک‌هزارم آخر عمر کهنسال زمین به وقوع پیوسته است. با این وجود، طبیعت زمین به شکل فاحشی در طول همین مدت کوتاه دستخوش تغییرات وسیعی شده که مسبب آن بشر است. شیوه قدیم زندگی ژنتیک که حدود چهارمیلیون سال بر زمین تسلط داشت جای خود را به تحول جدیدی داده است که من با عنوان "تحولِ ایده" از آن یاد می‌کنم.
با تولد انسان، یک تکامل واقعی به وقوع پیوست که قادر بود انرژی تحولی‌اش را از ظهور و انتقال ایده از ذهنی به ذهن دیگر فراهم آورد، بدون آن که حیات سلولی‌اش مجبور باشد تغییرات ژنتیک خود را عوض کند. به همین خاطر جمعیت بشر اولیه به خاطر تحولِ ایده‌هایش توانست تطبیق بیشتری با طبیعت پیدا کند و تحولی گسترده‌تر و سریع‌تر از تکامل ژنتیک را سامان دهد.

 تجمع اید‌ه‌های به سرعت ایجاد شده توسط انسان به یک "فرهنگ تطبیق" بدل شد. اتفاقی شگرف و فرخنده که البته یکی دیگر از حقایق بدیهی است که بدون بهای لازم به عظمت آن، هر روز به کار می‌بریم. همه جانوران دیگر لاجرم زندانی محیطی هستند که تحول ژنتیک برای‌شان مقدور ساخته است ولی بشر هر نوع محیطی را از طریق "فرهنگ تطبیق" متناسب با وضعیت خود می‌سازد. بشر به عنوان یکی از انواع جانوران، با ‌بکارگیری تکاملِ "ایده" که جدا از قابلیت‌های ژنتیک برای خود فراهم کرده است توانست اشرف مخلوقات شود.

از دو میلیون سال پیش، بخشی از اجداد اولیه ما به نام "هومو اراکتس" در صحرای آفریقا، نشانه‌هایی از خود به جای گذاشته که حکایت از موجودی ابزارساز می‌کند که روی دوپا ایستاده است؛ ابزاری که از او به جای مانده است این واقعیت را برملا می‌کند که نزدیک به ١.٥ میلیون سال تغییر و تحولی در ابزار این موجود صورت نگرفته است. همین عدم تحول نیز باعث نابودی این نوع می‌شود.

هنوز معلوم نیست نئاندرتال‌ها که ابزار پیچیده‌تری ساخته بودند شانس به کارگیری تکاملِ ایده‌ها را نصیب خود کرده باشند. به هرحال این نوع از اجداد بسیار قدیمی ما پس از ٣٠٠ هزارسال زندگی در اروپا، جعبه ابزارشان وسعت چندانی نیافته بود. در همان دوران، بشر فقط با کمی تفاوت ژنتیک با نئاندارتال‌ها توانست باقی بماند. تفاوتی که باستان‌شناسان و مردم‌شناسان از آن تحت عنوان "یادگیری اجتماعی" یاد می‌کنند. این توانمندی، همزمان برایش فرهنگ و تطبیق را نیز مهیا کرد.

 تعریف پدیده "یادگیری اجتماعی" کمی مشکل است ولی ما انسان‌ها آن را درک می‌کنیم. به نظر می‌رسد فقط بشر قادر است ازاین توانمندی برخوردار باشد. فقط بشر است که می‌تواند از طریق دیدن و تقلید رفتار جدید و حتی پیچیده آن را بیاموزد. مهمتر از آن اینکه بشر می‌تواند دلیل اعمالی را که تقلید می‌کند درک کند.

منتقدینی هم هستند که به قابلیت یادگیری حیواناتی نظیر خانواده میمون‌ها، دلفین‌ها و سایر جانوران اشاره می‌کنند، اما نکته اساسی این است که سایر جانوران دلیل تقلیدشان بر اساس پاداشی است که دریافت می‌کنند. میمونی که به ازای یاد گرفتن شستن ظرف کثیف یک موز می‌گیرد برای گرفتن پاداش به شستن ظرف تمیز هم می‌پردازد. همین تفاوت کوتاه بین نوع تقلید بشر و سایر حیوانات آموزش‌پذیر، دره عظیمی بین بشر و دیگران ایجاد کرده است.

بشر بدون توجه و تمرکز بر انگیزه اولیه پاداش، امکان دست یافتن به انتخاب بهتر را دارد و می‌تواند انتخابش را برای خود قابل فهم کند. در همین مسیر انباشت دانش و انتقال آن به دیگری و از دیگری به خود است که انتخاب قبلی‌اش را باز هم بر اساس نیاز جدید تحول می‌بخشد، اما حیوانات یک عمل ژنتیک و حتی تقلیدی را به گونه‌ای مداوم فقط تکرار می‌کنند.

 تاکید و علاقه‌ام به موضوع قدرت تکاملی "یادگیری اجتماعی" به این جهت است که باور دارم این قابلیت به‌طرز شگرفی باعث شکل‌دهی موجودیت انسانی و باور نکردنی ما شده است. من معتقدم این اتفاق به دو دلیل امکان‌پذیر شده است. به باور من، دو وسیله‌ای که قابلیت یادگیری را به ما ارزانی داشته "خلاقیت" و "اجتماعی بودن" ما است.

حقیقت وجودی "یادگیری اجتماعی" در این نهفته است که نقش آموزش و نحوه تبادل و ترکیب و در هم‌پیچی آن شبیه و مترادف همان سیستمی است که در حین انتخاب طبیعی و در درون ژن سلول‌ها به وقوع می‌پیوندد. انتخاب اصلح در طبیعت شیوه‌ای است که در بین احتمال‌های ممکن و موجود ژن را وامی‌دارد تا برای تنازع بقا، بهترین آنها را انتخاب کند تا بتواند در خود تغییر جدید را نیز فراهم بیاورد.

 از این زاویه، شیوه رفتاری که منجر به "تحول بیولوژیک" می‌شود می‌تواند قابل مقایسه باشد با یادگیری اجتماعی بشر که منجر به "تحول ایده" بشر می‌شود. تحولی که با جست‌وجو و انتخاب جدید در بین ایده‌های محتمل و ممکن در بین فرصت‌ها و شرایط مختلف توسط ذهن بشر صورت می‌گیرد. ما با انتخاب بهترین ایده و با تقلید از آن و در نهایت با بهتر ساختن همان ایده با سرعتی سرسام‌آور همان مسیری را می‌رویم که تحول ژنتیک آن را به کندی دنبال می‌کند.

من فکر می‌کنم باید با این شکل قیاس با جدیت بیشتری روبه‌رو شد. همانطوری که انتخاب طبیعی در میان جمعیت ژن‌ها از گزینش نمونه بهتر تبعیت می‌کند و قابلیت جدید را موجودیت می‌بخشد یادگیری اجتماعی نیز روی جمعیت بشری و تحول انتخاب شده آن تاثیر می‌گذارد و نحوه بهتری از تطبیق را عرضه می‌کند.

 منظورم از شکل‌گیری یک موجودیت جدید این است که دستخوش تغییری می‌شویم که از ما انسان جدیدتر می‌سازد. به همین دلیل که یادگیری اجتماعی از ما شخصیت جدیدی می‌سازد می‌خواهم نتیجه بگیرم که ما آنقدر که فکر می‌کنیم هوشمند نیستیم و در اصل، قابلیت یادگیری کم‌کم ما را کم‌هوش‌تر می‌سازد. من به عنوان انسان در میان جامعه‌ای زندگی می‌کنم که در آن شاهد اعمال دیگران هستم و اختراعات‌شان را تقلید می‌کنم. به این ترتیب بدون آن که خودم شخصاً به فکر حل مشکلات و کمبودهایم باشم با دردسر کمتر یاد می‌گیرم و صدالبته به نفع من است که تقلید کنم.

 اگر قرار است نیزه‌ای درست کنم و ایده‌ای ندارم که چگونه نوع بهتری بسازم، با مشاهده افراد دیگر که به پاسخ تکنیکی بهتر رسیده‌اند مشکلم را برطرف می‌کنم. این بدان مفهوم است که "یادگیری از اجتماع" شرایطی را فراهم کرده است که در طی 200هزارسال گذشته، همواره چشم به عده قلیلی دوخته‌ایم که توانایی و پی‌گیری و از خودگذشتگی لازم برای اختراع و خلاقیت را ایجاد کرده‌اند.

 ما خیال می‌کنیم موجودات باهوش و مستعدی هستیم ولی قابلیت یادگیری از دیگران عمومی‌ترین خصیصه ما شده است و لازم نیست که خودمان انگیزه و انرژی لازم برای مبتکر بودن را داشته باشیم. اصلاً این سئوال هم ممکن است مطرح شود که چراخودمان نمی‌خواهیم مبتکر باشیم؟ پاسخ آن روشن است: برای اینکه اختراع و ابتکار کار سختی است و زمان زیادی می‌گیرد. برای همین در جست‌وجوی افرادی هستیم که مصیبت‌های ابتکار و خلاقیت را به جان می‌خرند. ما دیگر لازم نیست اشتباه کنیم و وقت وانرژی ما تلف شود. بسیاری از ما همراهی و دنباله‌روی را ترجیح می‌دهیم. این رفتاری است که بخش عمده ما انسان‌ها، از بدو پیدایش با وجود داشتن قدرت ابتکار برگزیده‌ایم.

 این نوع قضاوت، تصویر دیگری از ما انسان‌ها خلق می‌کند. اگر نقب صمیمانه‌ای به درون انسانی خود بزنیم پی می‌بریم که این نوع داوری با ما سازگاری بیشتری دارد. همه ما می‌توانیم به موارد و ابتکارهای مختلف بشری در طول تاریخ بنگریم و مثلاً ببینیم که اولین نیزه و سپر و تیرک‌مان را چه کسی ساخته است؟ طرح این سئوال هم ضروری است: چه تعداد از ما ایده‌هایی ارائه داده که زندگی بشر را دستخوش تغییر کرده است؟

 البته همه اعلام خواهیم کرد که این توقع از تمامی بشر غیر واقعی و زیاد است. خب! بیایید از خودمان بپرسیم چه تعداد از ما ایده محدودتری را عرضه کرده که دیگران را متاثر و علاقه‌مند به تقلید از کار ما کرده است؟ نتیجه مشابهی را همه ما احساس خواهیم کرد. همه می‌دانیم که تعداد انسان‌های خلاق و مبتکر نادر کم است. یادگیری از اجتماع که در ذات پیچیده انسان تعبیه شده است ضرورتاً ما را به سمت آموختن، تقلید و دنباله‌روی سوق می‌دهد.

 این ادعا به نظر سختگیرانه می‌آید که ما در طول 200 هزار سال گذشته بیشتر از هرچیز رمه‌های شبانان بوده‌ایم. ما اگر همین تئوری را در ادامه منطق خود جست‌وجو کنیم بر نگرانی‌های ما به ذات تقلیدکننده بشری افزوده می‌شود. آن هم وقتی که جوامع بشری مرتبط به هم، بیشتر و بزرگ‌تر و به همان نسبت راه‌های تقلید از دستاوردهای مبتکرانه دیگران، آسان ‌تر می‌شود.
حق یارتان

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در دوشنبه پنجم دی 1390 و ساعت 15:6 |

سفری از جسم به جان
سفری از جسم به جان، از حال به حاصل، از نقصان به کمال.
سفری از زمستان به بهار گشوده در،
"مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!"
سفری از کف به همنشینی با دُرّهای کف دریا.
سفری با اسب سپید به ساحل، و با اسب چوبین در دل امواج و سرانجام محو در آبی دریا.
سفری از پوست به مغز.
سفری برای دلچرانی در گلزار خوبرویان.
سفری نه با پای بلکه با دل، آنگونه که دقوقی ره پیش گرفت:
سال و مه رفتم سفر از عشـــق ماه
بــــــی خبـــر از راه حیــران در الــــه
*
پا برهنه می روی بر خاک و سنــــگ
گفت من حیرانم و بی خویش و دنگ
*
تو مبیـــــن این پایـــها را بــر زمیــــن
زانکه بر دل می رود عاشـــــق یقین
در این سفر صندوقچه ای از کتابهای عقل پراکنده نظر را که با خود داشتم را دادم و یک کتاب شعر در وصف دل گرفتم. دلی که وفادار و تسلیم به یک است و دیگر هیچ!
در این سفر یک چیز را دیدم که حیرانم کرد:
" موسی، قرّت العینِ آسیه (زن فرعون) را دیدم که در دامن دایه شیرش را خورده بود و به خواب ناز فرو رفته بود،
و فرعون بر بالای سرش دندان بر هم می فشرد. دیدن موسی در دامن آسیه، اولین آرزویم در تمام طول زندگی ام بود. وقتی او را اینچنین می بینم، گویا سپیدی ریشش را هم در آن طرف رود نیل می بینم."
در طی چندین سالی که به زیارت مولانا مشرف می شوم، این اولین باری بود که هوای حیرانی تمام وجودم را در بر گرفته بود.
گویی مولانا از دفتر دیگری برایم حرفها داشت که تا به حال خطی از آن را نخوانده بودم.
****
این نوشته را به استاد نیک نفس، دوستان فیس بوکی ام، بانو سیما فرزاد، مجتبی محمدی، حاج مختار کچچیان، شهرام کیانفر، ناصر رضا زاده، حسین فرسادی، زهره آبادی، دختر نازم نسترن کچچیان،... که افتخار همسفری با این عزیزان را داشتم، و به سایر استادانم که از آنها بسیار آموختم، و به سایر گلهای گلستان فیس بوکی ام که دانه دانه و با زحمت آنها را دستچین کرده ام و خوانندگان مطالبم در وبلاگ نسیم دماوند و سایر مولانا دوستان که هنوز در جستجوی آنها می باشم و سر انجام  به همسرم که اسب سفید این سفر را برایم زین کرد و نخ و سوزن را هم از قلم نینداخت، تقدیم می کنم.
باشد که سال دیگر زنجیره کاروان این سفر درازتر گردد و از وجود دیگر عزیزان بهره ببرم.
حق یارتان    

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در پنجشنبه یکم دی 1390 و ساعت 0:23 |