

خانقاه دلها
باز آی باز آی هرآنچه هستی باز آی گر کافر و گبر و بت پرستــی بازآی
این درگـــه ما درگه نومیـــدی نیست صد بار اگر توبه شــــکستی بازآی
امشب شب (کریستمس) شب تولد عیسی مسیح است. قبل از ورود به دل نگاره ام، شب کریستمس و شبهای وصال عاشقانه سرور عاشقان امام حسین را به تمام عزیزانم تبریک می گویم.
هر یک از ما خود مسیـــح عالمیم هر الم را در کف خود مرهـــمیم
کمی دور تر از مزار مولانا، در خیابان خلوت و باریکی، خانقاه کوچکی واقع است که کمتر زائر غیر ترکی است که سرکی به آن نکشیده باشد و پیاله ای از خمره آن میکده ننوشیده باشد. خانقاه تعلق به درویشان قادریه با گرایشی به سلسله مولویه دارند. قدم در خانقاه گذاردن همان و دل از کف برون رفتن همان. دلهایی که افسار از تیرک عقل پاره کرده و به سماع در می آیند.
در طول یک هفته عرس (پیوند) مولانا، خانقاه مملو از عاشقان است. از ساعت چهار بعد از ظهر الی ساعت دوازده هر شب، مراسم سماع جریان دارد. در این ساعات پیر سلسله با چهره خندان بر تشک ساده ای بدون خستگی می نشیند.
گروه درویشان از یک طرف، و افراد کنجکاو از طرف دیگر، پیوسته وارد می شوند و برخی پس از گذران ساعتی آنجا راترک می نمایند. از ترکیه، ایران، تبت، قفقازستان، هلند، لیتوانی، آمریکا و سایر نقاط جهان حضور می یابند. زبان ارتباط و همدلی، زبان عشق است. زبان سلیمان و مرغان است. کلامی که بر زبان همه جاری است، الله و ذکر است. در گوشه ای دف ها و تنبور ها و نی ها انباشته اند. هر کسی از هرملیتی به نوبت یکی از آنها را برداشته و همراه با غزلی به زبان خویش فضای خانقاه را در هم می پیچد.
می گویند کلمه عشق از گیاهی به نام عشقه به عاریت گرفته شده است. عشقه ریشه ای ندارد. در مدت زمان کوتاهی چون تار عنکبوت سراسر وجود یک بوته و یا یک درخت را دربر گرفته و سرانجام آن بوته یا درخت همراه با خود عشقه در آغوش هم می میرند و محو می شوند. این فضایی است که در آن خانقاه به آدم دست می دهد. نه تو هستی نه جمع، نه پیر ونه خانقاه نه عقل و نه هویت. گویی همه چیز اسیر دست آفتاب می شود.
ابتدا نماز مغرب بر گزار می شود. جوان درویش و روشندلی که نامش "علی بی" است، به امامت نماز می ایستد. " یک روز همه آماده نماز جماعت مغرب بودند چند لحظه بیشتر نمانده بود که اقامت بسته شود. به ناگاه بیست و پنج جوان یهودی که از اسرائیل آمده بودند وارد خانقاه شدند. پیر دستور توقف نماز را داد. جوانان یهودی یک به یک داخل شده و دست پیر را بوسیده بر زمین نشستند. صف نماز به هم خورد و پیر دستور داد دف ها را برگیرند و به ذکر مشغول شوند. بعد از گرم شدن سماع آنچنان الله الله از دهان یهودیان بیرون می آمد که موی بر بدن راست می کرد. آیا هرگز به نوای "الله" که از دل یک غیر مسلمان بیرون می آید گوش سپرده ای؟ یک ساعت بعد وقت خوردن شام درویشانه رسید. یکی از پیر پرسید نماز چه شد؟ پیر گفت این سماع خودش نماز بود و هر کس می خواهد نماز دیگر بخواند برود در اطاق کناری و فُرادا بخواند. آیا این قربانی کردن شریعت در پای قدوم عشق را چگونه میتوان تصویر کرد؟ یهودیان جوانی که محو ذکر گشته و الله گویان مرزهای مذهب و ملیت را در هم شکسته و اشک می ریختند."
چند مجمع (سینی خیلی بزرگ) به داخل خانقاه غلطان آورده می شود و بر سکوهای ویژه آن جای می گیرد. گرد هر کدام تا دوازده نفر مشتاق تناول غذای درویشی حلقه می زنند. هر غذایی در یک ظرف بزرگ سرو میشود. کسی در فکر باکتری و آنفولانزای خوکی و مرغی نیست. قاشق ها خودشان بی اختیار در کاسه ها فرو می روند و انگار غذا جذب روح می شود. پس از پایان صرف غذا با دعای پیر همگی برخاسته و پس از نیم ساعت خوش و بش، ذکر و سما ع آغاز می شود.
روز سوم درویشهای لیتوانی وارد می شوند. آنها در پشت سر پیر خودشان که بانوی دلداده و خود مرید پیر خانقاه می باشد، در یک صف دست بوسان به خدمت پیر وارد می شوند و سپس فضای خانقاه را اشغال کرده صفای خاصی می بخشند. عجیب اینکه اکثر آنها خواهر و برادر جوان هستند. چهره ها و پوششهای سفید با لبخند های عارفانه و عاشقانه که بر لب دارند، به گونه ای آنها را از انسانهای معمولی در صورت متمایز می کند. وقتی به چهره آنها می نگری گویی کسی در آنطرف دیوار دلها یشان، قند می ساید.
مطرب آهنگی دارد و سازها نوای رقص را سر می دهند. نی به ناله در آمده و دف ها به وجد می آیند و غزل خوانان با نوایی شیرین گرم می شوند. سماع آغاز می شود. درویشان با ذکر " الله " مست می گردند " یا هو، یا من هو، یا من لیس الّا هو". فرقی نمیکند به پیر یا فرقه تشرف یافته ای یا نه، به کدام دین و مذهب و سلسله و باور گرایش داری، از کجا آمده ای و به چه ملیتی تعلق داری. مهم اینست که شال و کلاهت را به چنگک هال خانقاه آویزان کرده و افسار دل را به تیرک های خانقاه بند کنی. سماع چهار ساعت ادامه دارد. در این مدت در فواصل معین چای و میوه صرف می شود. سیب یا پرتقالی را که پوست می کنی در دهان خود نمی گذاری بلکه همه را تقسیم می کنی. آنچه در دهان می گذاری قاچی است که از دست دیگری به تو رسیده است.
در قونیه عشق و سرگردانی را در دو جا می توانی لمس کنی. اول در حرم مولانا و دوم زیر سقف این خانقاه. بسیاری کسان که از ایران می آیند و پیر را ملاقات می کنند، چشم به دست او می دوزند تا از زیر تشک اش نسخه ای در آورده و جهت علاج درد به ایشان عرضه کند. پیر می گوید اینجا داروی و نسخه ای نیست، اینجا خود طبیب خودت می شوی. نه، اینجا می آموزی که زخم هم شیرین است. اینجا می آموزی که درد و زخم خود داروی خویش است. اینجا کسی به دنبال " شدن " نیست. " درمان شدن، رهاشدن، عاقل شدن، خوب شدن و.....شدن " در اینجا غریبه است. اینجا مکان مستی و عربده کشی دلهاست.
من سالهاست که سه روز از هفت روز عرس را به زیارت ایشان می روم و علاقه ای به تشرف یافتن و مرید ایشان شدن ندارم. حتی یک سال تصمیم گرفتم با خودم بجنگم تا قدم در آنجا نگذارم. به خودم می گفتم: " من و گام گذاردن در جمع نشئگان خیال و ایده آلیسم و اکستاز در ابرها چرخیدن؟" اما گویی جذبه ای مست کننده من خمار را در کوچه پس کوچه های اطراف حرم مولانا به لب خمره این میکده می کشاند. پس از ساعتی غور و شک، به میانه میدان سر خورم و محو ذکر و سماع شدم. هرساله از فضای مهرو عاشقانه ای که این پیر در زیر سقف این خانقاه ایجاد می کند توشه بر می گیرم و آن را بین اطرافیانم تقسیم می کنم. این بار حدیث گونه ای دیگر رقم خورد.
گم شدم در خود چنان كز خويش ناپيدا شدم شبنمي بودم ز دريا غرقه در دريا شدم
اگر ذره ای به عرفان و طریقت عشق ایمان دارید، این تجربه را از سر بگذرانید و حتی اگر باور ندارید بر سیاق سیاحت گذری بر آنجا نموده و خود آنرا تجربه کنید پشیمان نخواهید شد.
حق یارتان



















