تبليغاتX
نسیم سحرگاه دماوند در لابلای شقایق ها

خانقاه دلها

باز آی باز آی هرآنچه هستی باز آی                 گر کافر و گبر و بت پرستــی بازآی

این درگـــه ما درگه نومیـــدی نیست                صد بار اگر توبه شــــکستی بازآی

امشب شب (کریستمس) شب تولد عیسی مسیح است. قبل از ورود به دل نگاره ام، شب کریستمس و شبهای وصال عاشقانه سرور عاشقان امام حسین را به تمام عزیزانم تبریک می گویم.

هر یک از ما خود مسیـــح عالمیم                    هر الم را در کف خود مرهـــمیم

کمی دور تر از مزار مولانا، در خیابان خلوت و باریکی، خانقاه کوچکی واقع است که کمتر زائر غیر ترکی است که سرکی به آن نکشیده باشد و پیاله ای از خمره آن میکده ننوشیده باشد. خانقاه تعلق به درویشان قادریه با گرایشی به سلسله مولویه دارند. قدم در خانقاه گذاردن همان و دل از کف برون رفتن همان. دلهایی که افسار از تیرک عقل پاره کرده و به سماع در می آیند.

در طول یک هفته عرس (پیوند) مولانا، خانقاه مملو از عاشقان است. از ساعت چهار بعد از ظهر الی ساعت دوازده هر شب، مراسم سماع جریان دارد. در این ساعات پیر سلسله با چهره خندان بر تشک ساده ای بدون خستگی می نشیند.

گروه درویشان از یک طرف، و افراد کنجکاو از طرف دیگر،  پیوسته وارد می شوند و برخی پس از گذران ساعتی آنجا راترک می نمایند. از ترکیه، ایران، تبت، قفقازستان، هلند، لیتوانی، آمریکا و سایر نقاط جهان حضور می یابند. زبان ارتباط و همدلی، زبان عشق است. زبان سلیمان و مرغان است. کلامی که بر زبان همه جاری است، الله و ذکر است. در گوشه ای دف ها و تنبور ها و نی ها انباشته اند. هر کسی از هرملیتی به نوبت یکی از آنها را برداشته و همراه با غزلی به زبان خویش  فضای خانقاه را در هم می پیچد.

می گویند کلمه عشق از گیاهی به نام عشقه به عاریت گرفته شده است. عشقه ریشه ای ندارد. در مدت زمان کوتاهی چون تار عنکبوت سراسر وجود یک بوته و یا یک درخت را دربر گرفته و سرانجام آن بوته یا درخت همراه با خود عشقه در آغوش هم می میرند و محو می شوند. این فضایی است که در آن خانقاه به آدم دست می دهد. نه تو هستی نه جمع، نه پیر ونه خانقاه نه عقل  و نه هویت. گویی همه چیز اسیر دست آفتاب می شود.

ابتدا نماز مغرب بر گزار می شود. جوان درویش و روشندلی که نامش "علی بی" است، به امامت نماز می ایستد. " یک روز همه آماده نماز جماعت مغرب  بودند چند لحظه بیشتر نمانده بود که اقامت بسته شود. به ناگاه بیست و پنج جوان یهودی که از اسرائیل آمده بودند وارد خانقاه شدند. پیر دستور توقف نماز را داد. جوانان یهودی یک به یک داخل شده و دست پیر را بوسیده بر زمین نشستند. صف نماز به هم خورد و پیر دستور داد دف ها را برگیرند و به ذکر مشغول شوند. بعد از گرم شدن سماع آنچنان الله الله از دهان یهودیان بیرون می آمد که موی بر بدن راست می کرد. آیا هرگز به نوای "الله" که از دل یک غیر مسلمان بیرون می آید گوش سپرده ای؟ یک ساعت بعد وقت خوردن شام درویشانه رسید. یکی از پیر پرسید نماز چه شد؟ پیر گفت این سماع خودش نماز بود و هر کس می خواهد نماز دیگر بخواند برود در اطاق کناری و فُرادا بخواند. آیا این قربانی کردن شریعت در پای قدوم عشق را چگونه میتوان تصویر کرد؟ یهودیان جوانی که محو ذکر گشته و الله گویان مرزهای مذهب و ملیت را در هم شکسته و اشک می ریختند."

چند مجمع (سینی خیلی بزرگ) به داخل خانقاه غلطان آورده می شود و بر سکوهای ویژه آن جای می گیرد. گرد هر کدام تا دوازده نفر مشتاق تناول غذای درویشی حلقه می زنند. هر غذایی در یک ظرف بزرگ سرو میشود. کسی در فکر باکتری و آنفولانزای خوکی و مرغی نیست. قاشق ها خودشان بی اختیار در کاسه ها فرو می روند و انگار غذا جذب روح می شود. پس از پایان صرف غذا با دعای پیر همگی برخاسته و پس از نیم ساعت خوش و بش، ذکر و سما ع آغاز می شود.

روز سوم درویشهای لیتوانی وارد می شوند. آنها در پشت سر پیر خودشان که بانوی دلداده و خود مرید پیر خانقاه می باشد، در یک صف دست بوسان به خدمت پیر وارد می شوند و سپس فضای خانقاه را اشغال کرده صفای خاصی می بخشند. عجیب اینکه اکثر آنها خواهر و برادر جوان هستند. چهره ها و پوششهای سفید با لبخند های عارفانه و عاشقانه که بر لب دارند، به گونه ای آنها را از انسانهای معمولی در صورت متمایز می کند. وقتی به چهره آنها می نگری گویی کسی در آنطرف دیوار دلها یشان، قند می ساید.

مطرب آهنگی دارد و سازها نوای رقص را سر می دهند. نی به ناله در آمده و دف ها به وجد می آیند و غزل خوانان با نوایی شیرین گرم می شوند. سماع آغاز می شود. درویشان با ذکر " الله " مست می گردند " یا هو،  یا من هو، یا من لیس الّا هو". فرقی نمیکند به پیر یا فرقه تشرف یافته ای یا نه، به کدام دین و مذهب و سلسله و باور گرایش داری، از کجا آمده ای و به چه ملیتی تعلق داری. مهم اینست که شال و کلاهت را به چنگک هال خانقاه آویزان کرده و افسار دل را به تیرک های خانقاه بند کنی. سماع چهار ساعت ادامه دارد. در این مدت در فواصل معین چای و میوه صرف می شود. سیب یا پرتقالی را که پوست می کنی در دهان خود نمی گذاری بلکه همه را تقسیم می کنی. آنچه در دهان می گذاری قاچی است که از دست دیگری به تو رسیده است.

در قونیه عشق و سرگردانی را در دو جا می توانی لمس کنی. اول در حرم مولانا و دوم زیر سقف این خانقاه. بسیاری کسان که از ایران می آیند و پیر را ملاقات می کنند، چشم به دست او می دوزند تا از زیر تشک اش نسخه ای در آورده و جهت علاج درد به ایشان عرضه کند. پیر می گوید اینجا داروی و نسخه ای نیست، اینجا خود طبیب خودت می شوی. نه، اینجا می آموزی که زخم هم شیرین است. اینجا می آموزی که درد و زخم خود داروی خویش است. اینجا کسی به دنبال " شدن " نیست. " درمان شدن، رهاشدن، عاقل شدن، خوب شدن و.....شدن " در اینجا غریبه است. اینجا مکان مستی و عربده کشی دلهاست.

من سالهاست که سه روز از هفت روز عرس را به زیارت ایشان می روم و علاقه ای به تشرف یافتن و مرید ایشان شدن ندارم. حتی یک سال تصمیم گرفتم با خودم بجنگم تا قدم در آنجا نگذارم. به خودم می گفتم: " من و گام گذاردن در جمع نشئگان خیال و ایده آلیسم و اکستاز در ابرها چرخیدن؟"  اما گویی جذبه ای مست کننده من خمار را در کوچه پس کوچه های اطراف حرم مولانا به لب خمره این میکده می کشاند. پس از ساعتی غور و شک، به میانه میدان سر خورم و محو ذکر و سماع شدم. هرساله از فضای مهرو عاشقانه ای که این پیر در زیر سقف این خانقاه ایجاد می کند توشه  بر می گیرم و آن را بین اطرافیانم تقسیم می کنم.  این بار حدیث گونه ای دیگر رقم خورد.

گم شدم در خود چنان كز خويش ناپيدا شدم           شبنمي بودم ز دريا غرقه در دريا شدم

اگر ذره ای به عرفان و طریقت عشق ایمان دارید، این تجربه را از سر بگذرانید و حتی اگر باور ندارید بر سیاق سیاحت گذری بر آنجا نموده و خود آنرا تجربه کنید پشیمان نخواهید شد.

حق یارتان   

               

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در پنجشنبه سوم دی 1388 و ساعت 21:28 | Balatarin Donbaleh
 

آیت الله منتظری

کدام دانه فرو رفت در زمین که نرُست       چرا به دانــه انسان این گمان باشد؟

نمی دانم شاید در کوچ آیت الله منتظری حکمت بزرگی است که در حیات زمینی اش نبود.

آنچه می دانیم اینکه  پاک آمد و پاک زیست و پاک رفت. مبارک باد روزی که به دنیا آمد و روزی که چشم فرو بست و روزی که به معشوق پیوست. (وسلام علیه یوم ولد ویوم یموت ویوم یبعث حیا.)

دلگیر مبا شیم! غمگین مباشیم! در پس جنازه او به رقص در آییم! مطرب آهنگی دگر دارد. سازها کوک و دف ها را گرم نموده است. آماده رقص شویم در پس جنازه او! مطرب آهنگی دگر دارد. غمگین مباشیم و مگوییم دریغ!

دیو خوشحال در اندیشه به یوغ کشیدن است. جام شرنگ در حلقش فرو ریزیم و گوش به آهنگ مطرب بسپاریم! حتما در فرو رفتن دانه ای در زیر خاک نوید رویش جوانه خیر و مهر در چشم انداز است. به این ایمان داشته باشیم!

براي من مگری و مگو دريــغ دريـــغ         به يوغ ديو در افتی، دريغ آن باشد
جنازه ام  چو ببيني مگو فراق فراق        مرا وصال ملاقــات آن زمـــان باشد

نمی دانم چرا از یک سال پیش به سرم افتاده بود که این پست را بزودی برای آیت الله منتظری می نویسم. آنهم بدون کم و کاست. آیا این تنها هدیه کوچکی است که می توانم در قبال آزادیم به دست ایشان، هدیه کنم؟

اوایل سال 65 بود. بیست و هشت ساله بودم. پنج سال و اندی را در بند های اوین و قزلحصار گذرانده بودم و سر انجام به بند بیمارانی که احتیاج به عمل جراحی داشتند (بند هشت قزل حصار) ختم شده بودم.

در آن روزها که طولی هم نکشید، زندانها به دست مجریان نهاد های آیت الله منتظری افتاده بود. روزی آقای مجید انصاری مرا صدا کرد و از من در مورد بیماری ام پرسید. گفتم: " پرده گوشم صدمه دیده و احتیاج به عمل جراحی دارد."

گفت: " بنا بر حکمی از طرف آیت الله منتظری شما آزاد هستی. آیا خودت می توانی پس از آزادی، از پس هزینه های جراحی گوشت بر آیی؟"

با خوشحالی گفتم: " صد در صد. مشکلی ندارم."

مرا به اوین منتقل کردند و پنج روز بعد بدون تشریفات معمول زندان، همراه با صدها زندانی دیگر آزاد شدم. چند هفته بعد داستان کاملا چرخید و فضای زندان ها به قبل بر گشت.

من ادامه زندگی جسمی و زمینی ام را مدیون آیت الله منتظری هستم. اگر ایشان نبودند من هم در داستان های شصت و هفت به سر نوشت دیگری دچار می شدم.

امروز وقتی از زیارت مولانا برگشتم، در این فکر بودم چند دلنوشته ای از توشه دریافتی ام از مولانا بنویسم. ناباورانه خبر کوچ آیت الله منتظری را شنیدم، اشک هایم بر من فائق آمد. اندکی بعد به خود آمدم و  آرامش خاصی به من دست داد. از اینکه به نسل های بعد می توانم بگویم:" من در دورانی زیستم که در اوج جولان دیوها، عاشقانی چون طالقانی، منتظری و بی شمار عزیزانی می زیستند که از مشرب رحمانیت و لطافت حضرت دوست نوشیدند."

چه زیباست زندگی کردن در عصری که هنوز گلها، رقاصان وسط معرکه خانقاه عشق هستند.

هو الباقی

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 و ساعت 12:47 | Balatarin Donbaleh

      

                            

دیدار با مولانا

باز آی هر آنچه هستـی بــــاز آی                  گر کافر و گبر و بت پرستــــی باز آی

این درگه ما درگه نومیدی نیست                   صدبار اگـر توبه شکستی بــــــاز آی

*******************

مگو ارباب دل رفتند و شهر عشــق خالی شد

جهان پر شمس تبریز است کو مردی چو مولانا

قابل توجه عزیزان

از تاریخ دوشنبه هفتم دسامبر (شانزدهم آذر) تا تاریخ نوزدهم دسامبر (بیست و هشتم آذر) در سفر می باشم.

در طی این مدت وبلاگ نسیم دماوند و سایت نازنازان به روز نمی شود. پاسخ نظرات عزیزان بعد از این تاریخ

داده می شود.

حق یارتان

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در جمعه سیزدهم آذر 1388 و ساعت 1:0 | Balatarin Donbaleh

گوتنبرگ و ایرانیان

امروز خواستم سوزن عوض کرده و مطلب جدیدم را بر ریل دیگری برانم. کمی از خودمان در گوتنبرگ سوئد بگویم.

در شهر گوتنبرگ سوئد بنا بر آمار رسمی دولت سوئد، اندکی بیش از چهارده هزار ایرانی زندگی می کنند. بعد از سوئدی ها، ایرانی ها دومین ملیت از نظر کمیت می باشند. در این شهر تعداد پنج فرکانس رادیویی محلی موجود است که دو تای آنها در قبضه رادیوهای ایرانی می باشند. ایرانیان مقیم گوتنبرگ دارای بیست و چهار رادیو می باشند که به طور برنامه ریزی شده از این دو فرکانس استفاده می کنند. نوزده رادیو از بیست و شش رادیو، در دو چیز مشترکند، فحاشی و ناسزاگویی به مذاهب و به هر آنکس عقیده مذهبی دارد و تبلیغ سکولاریزم که تنور داغ تمامی تفکرات سیاسی است. البته این سکولاریست ها تعریف همگون و یکدستی از آن ندارند و با اتیکتی خود را از هم دیگر جدا می نمایند. (پادشاهی سکولار، لائیسم سکولار، سوسیالیسم سکولار، مشروطه خواه سکولار، جمهوریخواه سکولار، حقوق بشری سکولار، ...). یک رادیو صرفا برنامه تبلیغاتی هنری خویش را پیش می برد و یک رادیو هم متعلق به مسیحیان وطنی است.  گفته می شود مجریان رادیویی که برنامه شان تمام شده و می خواهند سیستم کانال را به رادیوی بعدی تحویل دهد، خود داستانی شنیدنی دارد!  گاه از رادیویی صدای هنرمندان، فرهیختگان و صاحب نظران مطرح وطنی از آن طرف دنیا و در برنامه ای در همان رادیو به گونه ای ناباورانه ناسزا و فحش های زشت شنیده می شود.

در میان ما ایرانیان مقیم گوتنبرگ فضایی حاکم است که به هیچ وجه و در هیچ کجای دنیا نمونه آن را نمی توان یافت. در میان سیاسیون، گداخته ترین و عصبی ترین مارکیست ها و راست ترین و کرخت ترین آنها را، و از طرف دیگر اصولی ترین، صادق ترین و محبوب ترین را می توان یافت. در میان سلطلب طلبان، هستند دسته ای که در این اندیشه اند که در آینده بافت ژنی از استخوانهای نادر شاه را برداشته تا کشت نموده و نادری دیگر را خلق کنند، و دسته ای دیگر که بسیار منطقی،مردمی و میهن دوست می باشند. در میان حقوق بشری ها، سازمان مللی ها، سکولار ها، لائیک ها و مدرنیست ها بسیار کسانی یافت می شوند که گاه ناسزاگویی هایشان بر علیه رژیم ایران در رادیوهایشان موی را بر بدن راست می نماید، ولی ناگهان چند ماهی غیبشان می زند و سر از ایران در می آورند و شیدا و شنگول بازگشته و رادیکالتر و استوارتر، ولوم ناسزاگویی شان را بلندتر کرده و هل من مبارز می طلبند. و در میان همان طیف هم کسانی را می توان یافت که غیر وابسته بوده و کلام و عمل شان دلنشین و قابل تحسین می باشد.

در زمینه علمی، هستند بسیار پزشکان، مهندسین و تحصیل کرده هایی که نقش استادی شان خود سوئدی ها را به تحسین وا می دارد و در نمادی متناقض، تحت تعقیبانی که نحوه خرابکاری و دزدی و تبحّر مافیایی شان زبان زد همه ملیت ها بوده و از (دن ویتو)ی پدر خوانده ایتالیایی هم ناز شست دریافت می کنند.

گوتنبرگ تنها شهری است که بسیاری از ایرانیان مقیم آنجا به مناسبت های مذهبی سفره می اندازند و مولودی می دهند و شب احیا برگزار کرده و در محّرم دسته عزاداری حرکت می دهند و شهر را شلوغ می نمایند و در نمادی معکوس، هستند زنان و مردانی که علاوه بر همسر داری با چند نفر دیگر هم رابطه ویژه دارند و این دمکرات مآبی و آزاد منشی را به راحتی در جمع با حضور همسر و فرزندان جار می زنند. در حالی که این درک از دمکراسی بی درو پیکر را در میان کولی های رمانی سرگردان در سوئد، که به هیچ اصولی هم پایبند نیستند، نمی توان مشاهده کرد. 

در میان ایرانیان هستند کسانی که درهای منزلشان به روی همه باز و برخوردهای عطوفت بارشان حتی دل سوئدی ها را هم می برد و درست در جبهه ای متناقض، منفورترین آدمها در میان خارجیان را در بین ایرانی ها می توان یافت .اگر زخمی بر بدن یکنفر مشاهده شود که از طرف ایرانی ای نشسته است، حتما آن زخم مزمن و غیر قابل علاج است.

 معتاد ترین معتادان در میان ایرانیان به چشم می خورد. غرق شدگان در فرهنگ غُلغُلی و لوله خودکار و گاز پیک نیکی را به وضوح می توان دید.( یکبار مسئولی از یک شرکت آلمانی فروشنده لوازم ساختمانی که با قیمت مناسب جنس عرضه می کند، از دوستی سوال نموده بود که چرا ایرانیان اینقدر کپسول گاز پیک نیکی از شرکت ما خریداری می کنند؟!)  از طرف دیگر آدم های سالم از نظر فیزیکی نیز در میان ایرانیان کم یافت نمی شود. (البته  نوع افراطی اش را قابل چشم پوشی بدانیم.)

در حقیقت دنیایی گیج کننده و سر در گم ما ایرانیان باعث شده که در دل همه همشهری های شهر گوتنبرگ یک تعریف از ایرانیان در ذهن ها چرخ  بخورد. « ایرانیان به عنوان یک ملیت کاملا موفق هستند، ولی قابل اعتماد نمی باشند.»

براستی چرا چنین جوّی در سایر نقاط دنیا در بین ما ایرنیان را نمی توان دید؟ آیا فضای سوسیال دمکراسی سوئد موجب می شود که از ما یک آش رشته پر ملات بسازد یا فرهنگ ما دچار چالش با تضادی غیر منطقی می شود؟

به نظر من شهر گوتنبرگ سوئد بهترین ظرف ژله کشت باکتری منفی و مثبت در آزمایشگاه است که هر کسی در اینجا خود را رو کرده و از عمق به سطح، از خفتگی  به بیداری و از پاسیویزم به فعل و نشو در می آید. شاید دوستی بپرسد که چرا در استکهلم این چنین نیست؟ زیرا آنجا از چندین محله جدا و دور از هم تشکیل شده است و خصلتهای جمعی ما ایرانیان در آنجا زمینه بروز ندارد.

ما ایرانیان کهنه کار در بهترین نماد آزادانه خودمان، همین هستیم که در گوتنبرگ زندگی می کنیم. ملغمه ای از هنجارها و ناهنجارها و هندوستانی از رنگهای زشت و زیباست. به راستی در عرصه سیاسی- اجتماعی چه عنصر رهبری و یا چه سیستم حکومتی است که جامعه ای متشکل از ما ایرانیان را می تواند اداره کند؟

پاسخ را به نقل مضمون از ابن خلدون تونسی می آورم. ابن خلدون در مقمه خویش بخشی به نام عصبیت دارد. در آنجا در شرح رهبری می گوید: « رهبریت یک قبیله یا یک جامعه باید جامع جمیع لیاقت ها، ضعف ها، نیکی ها، زشتی ها و تمامی صفات موجود در اجزاء جامعه اش باشد. در غیر این صورت...»

شاید بگویید نه رهبری باید بر عکس سنبل اصالت ها، لیاقت ها و زیبایی های یک جامعه باشد تا بتواند جامعه را به آن سمت سوق دهد. خوب در تئوری خیلی زیباست ولی برایتان چنین رهبری متصور هست که بیاید رهبری ما ایرانیان در مقیاس کوچک گوتنبرگ را رهبری کند؟ اگر در پاسخ خودتان شک نمودید، پس رهبری براساس گفته ابن خلدون منططقی تر است فردی که : « گداخته باشد، باعطوفت باشد، منطقی باشد، بی منطق باشد، به رژیم ایران ناسزا بگوید، به ایران برود، ورزش کار باشد غُلغُلی کار باشد، خلافکار باشد، عادل باشد، اهل سفره و سینه زدن باشد، سکولار باشد، نادر صفت باشد، مشروطه خواه باشد، به همسرش وفادار باشد، با چند نفر هم رابطه نا پسند داشته باشد، استاد دانشگاه باشد، دزد باشد،...»

کاندید شما برای این رهبری کیست؟  پیدا کنید پرتغال فروش را !

البته جای نگرانی نیست تمام این ویژگی های آش رشته ای در میان ایرانیان (35+) یعنی بالای سی و پنج سال صدق می کند و نسل جدید ایرانی به هیچ وجه با دایره (35+) قابل قیاس نیستند. اگر چه نسل جوانمان هم عمارتش بر همان بنیان ها بنا شده است، ولی انگار این بار داستان به گونه ای جهش وار جبر تاریخ را سوراخ کرده و گوش شیطان کر جوانان ما یک پرش باور نکردنی در چشم انداز دارند. جوانانی که لیاقت هایشان در همین آزمایشگاه گوتنبرگ پاسخ مثبت داده اند. جوانان استخوان داری که تازه جوانه هایشان سبز شده است و مقداری زمان لازم است.

 تهدید بزرگ این جوانان ابزار جدید سرمایه داری است.مدرنیسمی که برای بلعیدن چنگال تیز نموده است. این پیچ بزرگی در تاریخ وطن ماست و باید آن را جدی بگیریم.

حق یارتان

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در دوشنبه نهم آذر 1388 و ساعت 23:43 | Balatarin Donbaleh

در منای قرب

       در منای قرب یاران، جان اگر قربـــان کنند             جز به تیغ مهر او در پیش او بسمل مباش

                                                                                                         (سنایی غزنوی)

امشب شب عید قربان است. از مراسم حج سال 2006 یک صحنه پر رنگ تر از همه صحنه ها در ذهنم نقش بسته است. بعد از ظهر روز عید قربان از عرفات جهت طواف بیت الله احرام به دریای جمعیت چرخان بازگشتیم. در میان چرخش حاجیان، یک چیز چشم را خیره می کرد. سرهای سیاه و سفید که از احرامی های سفید و بی نقش بیرون زده بودند. این تنها ممیزه ساکنین قاره ها بود و دیگر هیچ. همه جا سپیدی، و سپیدی همه چیز را در خود غرق نموده بود. آه، نفرین بر آنانکه که قلم موی تاریکی و سیاهی را بر تابلوی عشق مالیدند.

به پاس این شب خواستم چند خطی از پسرک سیاهپوستی که بسیار دوستش دارم بنویسم.

پسرکی که در تصویر مشاهده می کنید نامش « اُلیور» است. شش ساله و کلاس اول دبستان است. پدرش سوئدی و مادرش اهل زامبیا است. مادرش هنگام وضع حمل و به دنیا آوردن اُلیور از ناحیه کمر فلج شده و ویلچر نشین شد.

اُولیور همراه خواهر 14 ساله و مادرش در همسایگی ما زندگی می کنند. او همیشه به هم ریزنده خلوت شبهای پاییزی ماست. هر گاه در خانه نیست انگار محله را سکت فرا می گیرد.

 گاه عادت دارد کت و شلوار کوچک و مشکی رنگ بپوشد و به خاطر همین شیک پوشی اش بعضی اوقات از طرف شرکت های لباس  کودکان به عنوان مدل دعوت می شود و بابت این همکاری مقداری پول در یافت می کند. اولین باری که حقوق در یافت کرده بود، هر که را می دید می گفت: « من دیگر ثروتمند شده ام.»

اُلیور هر وقت به منزل ما می آید حال و هوای همه تغییر می کند و کسی احساس خستگی و کسالت نمی کند. روزهای تعطیل که بچه ها به نزد ما می آیند، اُلیور برای خودش دنیایی دارد. او به همسرم « آنتی» یا خاله می گوید و همواره همسرم بسته ای شکلات برای او ذخیره دارد زیرا وقتی پا به منزل ما می گذارد اول چشمش به دست همسرم است.

به جرات بگویم تا به حال پسر شش ساله با این محبت و فهمیدگی کمتر دیده ام. امشب با یک بسته شکلات به منزل ما آمد و گفت: « همه گوش کنید این دفعه من برای شما شکلات خریده ام. برای همه تان!» او را صدا زدم و مقداری پول به او دادم. پرسید: «این چیه دیگه؟» گفتم : « اُلیور! امشب جشن مسلمین است و من در این شبها به بچه ها هدیه می دهم . اینهم مال تو!» در حالی که خوشحال شده بود، آهسته و با لبخند گفت: « کی به کی این جشن می آید؟ »

نمی دانم چرا شیرینی های این کودک سیاه پوست ( البته دو رگه است) با شادی های شب عید من در هم آمیخته بود. نمی دانم چرا از گذشته های خیلی دور وقتی سخن از عید قربان به میان می آمد، ذهنم خودکار به سمت سیاهپوستان جلب می شد. باور کنید هر چه در پس زمینه های ذهنیم غور نمودم، نتوانستم علت را جستجو کنم. همینقدر بگویم زندگی ام و رابطه ها و علائقم به سیاه پوستان باعث گشت تا عناصر قیاس و تعین در زمینه انسانیت مقداری در ذهنم شکسته و کم رنگ شود. دیدگاه های تنگ نظرانه ای که خوره مهر و عشق بوده و انسانیت را در محدوده ها و حصارهای « من، قبیله، ملیت و نژاد » به بند می کشد.

در پایان این را اضافه کنم که زیارت بیت الله احرام من در سال 2006 آغاز تولد دیگرم بود و به دنبالش زیارت مزار مولانا و خلوت با این معلم و استاد بزرگم در های بسته ای را برایم گشود. هر آن کس که در دنیای منجمد روان نژندی و اندوه و افسردگی به سر نمی برد به زیبایی، مرا درک می کند.

فَصّل لربّک و اَنحَر

عیدتان مبارک

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در جمعه ششم آذر 1388 و ساعت 1:11 | Balatarin Donbaleh

حکایت فیلسوف و اعرابی از مثنوی مولانا (قسمت دوم)

گفت پس از نقد پرسم نقــــــد چند؟                    که توی تنها رَو و محــبوب ‌پنــــــــد

کیمیای مِــــــس عالــــم با توَســــت                   عقل و دانش را گوهر تــو بر توَست

گفت والله نیست یا وَجـــــهَ الـــــعرب                   در همه مُلکم وجــــــوه قوت شب

پا برهنه تن برهنــــــــه مــــــــی‌دوم                    هر که نانی می‌دهـــــــد آنجا روم

مر مرا زین حکمت و فضل و هــــــــنر                    نیست حاصل جز خیال و درد سر

« گفت: ببینم تو که تنها راه افتادی و اینقدر حرفهای دلنشین می زنی، پول نقد چقدر داری؟ تو انبان گوهر علم و دانش هستی. دانش زر نمودن مس در دست توست! گفت: ای اعرابی ساده و بی پیرایه والله به نان شبم محتاجم. با پای برهنه می دوم و هر کسی به من نانی دهد برایم فرق نمی کند، به همان سمت می روم. باور کن این همه حکمت و هنر و سر و صدا جز توهم و درد سر و در بدری برایم ندارد.» خدایان عقل و اندیشه های دگم و جزمیت، سرانجام  مقهور توهم و ایده های شک برانداز و بی پایه و اصول خویشند. به ایدئو لوگ های مکتب های پاریس و فرانکفورت و نیویورک بنگرید. (مکاتب پاریس و فرانکفورت و نیویورک نمایشگاه رنگ های فلسفی است. هندوستان اندیشه هایند. دکان تفکرات سرمایه داری و خراطخانه ایسم ها و ایست ها می باشند.) اکثریت قریب به اتفاق آنها در جوانی انسانهای پاک و در خدمت مردم  و در پیری شرمنده و سرافکنده بودند و سرانجام در تابوت بحران های روحی به خواب رفتند. در فاصله بین پیری و جوانی ایدئو لوگ ها و تئوریسین هایی بودند که سر در درگاه زر پرستان می سائیدند و هر جا بوی نانی به مشامشان می رسید، رو به آن سوی داشتند. هر جا باد می آمد پاتی می کردند. کپیه دست چندم این هندوستان را اخیرا در دست وابستگان وطنی خودمان می توانید ببینید.  

پس عرب گفتش که رو دور از بـــــرم                    تا نبارد شومــــی تــــو بر ســــرم

دور بر آن حکمــــت شومــــت ز مـــن                   نطق تو شومســــــت بر اهل زمن

یا تو آن سو رو من این سو مـــی‌دوم                   ور ترا ره پیش مــــــــن وا پس روم

یک جــوالم گنـــدم و دیگــــر ز ریــــگ                   به بود زین حیـــــــــله‌های مردریگ

احمقی‌ام پس مبــــــارک احمقیست                  که دلم با برگ و جـــــانم متقیست

« اعرابی گفت: از کنارم دور شو تا کلام شومت بر سرم نبارد. حکمت شومت را از من دور کن. اصلا حرف تو  برای زمینیان شوم است. تو از آنطرف برو منم از این طرف فرار می کنم. درغیر این صورت اگر می خواهی جلو بیفتی و رهبری کنی، ما نیستیم و عقب گرد می کنیم. این اقدام عملی من ولو متناقض که یک جوالم ریگ و یک جوالم گندم است بهتر از آن حیله  از مد افتاده و نا کارآ و صاحب مرده تو است. برو خدا روزی ات را جای دیگر حواله بدهد. اگر احمق هم هستم توی جوال های احمقی ام هم پر از برکت است. زیرا دلم قرص و صاحب توشه ای است و جانم هم پرهیزگار بی دغل است.»

حکمت مرده ریگ همان عقیده های ترک شده و کهنه است که امروز کارگاههای تولید کننده شان اسیر تارهای عنکبوت گشته و صرفا ورق پاره هایشان به سرزمین ما رسیده است. انواع ایسم های مدرن که هیچیک از پیروان تئاتری شان به کمتر از رهبری قانع نیستند. اعرابی چه می گوید؟ تو مسیر خودت را ادامه بده و من میدوم و فرار میکنم. اگر در حد علمی تو درک نمی کنم. اگر فهم ندارم تا قال های تو را درک کنم، باز هر آنچه دارم توشه راهم، دلم و وفاداریم می باشد.  

گر تو خواهی کِت شــقاوت کم شود                   جهد کن تا از تو حکمت کـــــم شود

حکمتی کز طبع زایــــــــــــد وز خیال                   حکمتی نی فیـــــــض نور ذوالجـلال

حکمت دنیا فزایـد ظن و شــــــــــــک                   حکمت دینی بــــــرد فـــــوق فــــلک

زوبَعــــــان زیــــــرک آخِــــــر زمــــــان                    بر فزوده خویش بــــــر پیشیــــــنیان

حیــــله‌ آموزان جگــــــــرها سوخته                     فعــــــل ها و مکـــــرها آمــــوختــــه

« اگر واقعا می خواهی کله شقی و گمراهی ات کم شود، بکوش تا این حکمت ویرانگرت را کم کنی. آن نسخه های حکیمانه ای که از روی طبع و خیال و توهم بلند می شود، آن حکمتی نیست که بر اساس روشنگری و ایمان به سرچشمه حقیقت و الهی باشد. حکمت مادی و دنیایی تو شک ایجاد کرده و سد کننده راه است، در حالی که حکمت دینی، اخلاقی  و انسانی فراتر از این حرفها و در جایگاه دیگری قرار دارد. همواره چنین بوده است که بد کاران خود شیفته و  مکاران رهزن با حیله و فریب خود را در صدر نشانده اند. آنها در آموختن حیله خود را به آب و آتش زده اند تا سیاست های مکر و حیله را فرا گیرند!»

سیاسیون فلسفی و شریعتیان ریایی خود فروخته همواره در خدمت زر پرستان هستند. خود به تکه نانی از صاحب سرمایه راضیند و برای این تکه نان چه رنج ها  و تحقیرها که نمی بینند. اکثریت ایدئولوگ های فلسفی هدفی جز خلق شیوه ها و مکانیزم های انباشتن سود برای اربابان را ندارند. کاسه های داغ تر از آشی که زیرکانه ناجی بحرانهای گریبانگیر زرپرستان می شوند. به عنوان نمونه مقداری به روشنفکرانی که شعار سکولاریسم می دهند دقیق شوید آنها پا به پای فلسفی های دین باور ریایی، فقط برای صاحب می دوند و دیگر هیچ. نویسنده این مقاله دین را جدا از سیاست متداول دانسته و هرگز موافق آلوده شدن گوهر دین و عرفان، به سیاست نمی باشد، زیرا دین و عرفان را مشرب عشق در زندگی دانسته و در این روند کوچکترین مسامحه را مردود می داند. اما سکولاریسم نفرت انگیز مورد بحث، همان اندیشه های دست چندم در خدمت سرمایه داری مدرن است که جز شک، تحقیر و لا ابالی گری، تحفه دیگری را  برای وطن به ارمغان نمی آورد. آنها فقط به دنبال آنند که روزی ارباب آنها را چند پله بالاتر بنشاند. به باور من هیچ دسته ای به اندازه این زوبعان زیرک ( بدکاران عاقل و خود فروخته) زجر نمی کشند و تلاش نمی کنند. در حالی که خودشان بی مایه و آس و پاس بوده و منفور اجتماعند و صرفا نفوست طبعشان بر سر مردم می بارد. روحانیت فریسی ضد دین و روشنفکر خود فروخته در خدمت زر هر دو موریانه های ستونهای دین و وطن می باشند.

صبر و ایثار و سخای نفس و جــــود                    باد داده کـــــان بود اکــــسیر ســــود

فکر آن باشـد که بگشایـــــــد رهی                    راه آن باشد که پیش آید شهـــــــی

شاه آن باشد که پیش شــــــه رود                    نه بمخزنها و لشکر شــــــه شــــود

تا بماند شاهــــــــی او سرمــــدی                     همچو عز ملک دیــــــــن احمــــــدی

«مولانا برسیاق معمول خویش سخن رانده و به پند و راهگشایی می نشیند. سرگردانهای عقیدتی، آن اکسیر سود بخش  را که بردباری، بذل، جوانمردی و ایستادگی است، به باد داده و در طبق در یوزگی و لاف و گزاف های مقطعی می گذارند. اندیشه، ایدئولوژی و فکر باید راه گشای مردم و نه سد کننده راه باشد. راه آنست که در چشم انداز پاشاهی از مقابل بیاید. شاه آنست که در نهادش شاه باشد نه اینکه خود را با دارایی و انبارها و لشگرها یش معرفی کند . شکوه فکری و راهگشایی پادشاه گونه اش همچون دین احمدی باید جاودان باشد.» سخن از اندیشه است، اندیشه پویا و حیات بخش که بتواند بی آنکه جهت عوض نماید راه را ادامه دهد. سخن از ایدئولوژی است که راهبری را تا سر منزل مقصود ادامه دهد. نه اینکه در پیچی تند خود را سر به نیست کند.

حق یارتان

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 1:34 | Balatarin Donbaleh

 

حکایت فیلسوف و اعرابی از مثنوی مولانا (قسمت اول)

بنا دارم به یاری حق وارد مشرب مثنوی حضرت مولانا شده و به اندازه فهم خود به یکی از حکایت های پربار و عمیق مولانا بپردازم. حکایت زیبایی که نشانگر جدال مولانا با دسته فیلسوفان عقل گرای متوهم  که سعادت انسان ها را در عالم مادی و اندیشه مطلق و جزمی می بینند. جدالی به همان میزان سرسخت که با صوفیان و شریعتیان متظاهر و خیال گرایِ متوهم دارد. آنانکه سعادت انسان را در آسمان  پندار و ایده آلیسم می بینند. (قصه اعرابی و ریگ در جوال کردن و ملامت کردن فیلسوف او را) 

قبل از ورود به تفسیر حکایت، سه نکته را برای عزیزان خواننده ام یاد آور می شوم.

- حکایت از سی و چهار بیت تشکیل شده که حذف هر بیت آن شیرازه مطلب را سست می نماید. از این رو لازم دیدم که پنج به پنج وارد تفسیر شوم . به علت طولانی شدن مطلب آن را به دو مطلب مجزا تقسیم می نمایم.

- ورود به حکایت از زاویه و ظن معرفت شناسانه می باشد و از برداشت روانشناسانه و تکنیکی هویت ذهنی دوری می جوییم.  به عنوان مثال نمی آییم چنین بررسی کنیم که مثلا منظور از شتر، فطرت یا عقل کل و اعرابی سنبل خود آگاه و فیلسوف نماینده عقل جزئی و ضمیر ناخودآگاه است بلکه کلیشه درکمان را کاملا روی کاراکترهای حکایت می گسترانیم که در متن به روشنی نمایان خواهد شد.

- در مباحث عرفانی و فلسفی، گاه سخن از روشنفکر به میان می آید و اغلب هم این عنصر را به سلاخی می برم. منظور از روشنفکر، مفهوم مصطلح و منفی آن است که در ادبیات معاصر ما جا افتاده است. سخن از عنصر فرهیخته، روشنگر و مسئول نیست بلکه سخن از سنبل وابستگی و پشت پا زدن به آرمان های اجتماعی ما است. چه کسی است که نداند بقای سیاسی، فرهنگی و عرفانی وطن ما مدیون اندیشه ها و مبارزات روشنفکران مسئولی بوده است که بر تارک افتخارات ما جای دارند.

یـــک اعرابــــی بار کرده اشتـــــری               دو جـوال زفــــت از دانــــــــه پــُـــــری

او نشــــسته بر سر هر دو جـــــوال               یک حدیث انداز کرد  او را ســــــــوال

از وطـــن پرسید و آوردش بـه گفت               واندر آن پرسش بسی در ها بسفت

بعد آز آن گفتش که آن هر دو جوال               چیست آگنده؟  بگو مَصـــــدوقِ حال

گفت اندر یک جـــوالم گنـدمســت                دو دگر ریگی نه قوت مـردم اســــت

« یک اعرابی ساده  لوحی دو جوال بزرگ و سنگینی را پر از دانه بر روی شتر آویزان کرده و خوش هم بالای شتر نشسته بود. یک فرد فیلسوف به او برخورد می کند. برای به حرف آوردن اعرابی و سبک سنگینی کردن ریشه های فکری او، شروع به سوال های پر نغز نمود و از محتویات جوالها بدون پنهان نمودن حقیقت درون آنها از طرف اعرابی، سوال نمود. اعرابی با پاسخی ساده و صریح گفت: داخل یکی گندم و در داخل دومی هم ریگ است که به درد مردم نمی خورد.»

گفت تو چــون بار کردی این رِمال؟                 گفـــت تا تنــها نمانــد آن جــــــوال

گفت نیــــمِ گندم ایــن تنــــــــگ را                 در دگر ریز از پـــــــــیِ فرهنـــــگ را

تا سبک گردد جوال و هم شــتــــر                 گفت شاباش ای حکیمِ اهل و حــُر

این چنین فکرِ دقیق و رایِ خــــوب                 توچنین عریان، پیـــاده در لُــــــغوب

رحمش آمد بر حکیم و عزم کــــرد                کِش بر اشتر برنشانـــد نیک مـــــرد

« فیلسوف پرسید: چرا این ریگ ها را بار کرده ای؟ اعرابی گفت: تا آن دیگری تنها نماند. گفت: نیمی از گندم این طرف را بریز داخل آن طرفی تا تعادل بر قرار گردد. هم جوالها سبک می شوند و هم شتر بارش سبک می شود. گفت: آفرین ای حکیم لایق و آزاد منش.راستی تو با این فکر درست حسابی و اندیشه ظرافت نگرت، چطور پای پیاده و برهنه و هاج و واج هستی؟

اعرابی دلش سوخت و تصمیم گرفت او را هم سوار شتر کند.» در بحث منطقی و دید اصولی بین این دو، اعرابی تسلیم می شود و درمنطق اسکولاستیکی( کلامی، حرفی، نظری و تئوریک)، مو، لای درز حرف های روشنفکر فیلسوف نمی رود به طوری که فرد مقابل  بور شده و از شتر اندیشه های خودش به پایین می آید. گاه اتفاق می افتد که تئوری های عقلی و فلسفی، فرد را آنچنان به وادی شک و تردید می اندازد که بدون پاسخ، خلع سلاح شده و زیر پای خود را خالی حس می کند و تسلیم می شود.

باز گفتش ای حکیم خـــــوش‌ سخن                  شمه‌ای از حال خود هم شرح کن

این چنین عقل و کفایت که تـــراست                  تو وزیری یا شهی؟ بر گوی راست

گفت این هر دو نیـــــــــــم از عامه‌ام                   بنگر انـــدر حال و اندر جـــــــامه‌ام

گفت اشتر چند داری چنــــــــــد گاو؟                   گفت نه این و نــه آن ما را مــــکاو

گفت رختت چیست باری در دکـــان؟                   گفت ما را کو دکان و کو مــــــکان؟

« گفت ای حکیم دانا و خوش بیان کمی هم از خودت بگو!  ببینم، راستش را بگو! با این عقل و درایتی که تو داری، وزیری یا پادشاهی؟ گفت: هیچکدام از اینها نیستم. از مردم عادی هستم. به سر و وضعم نگاه کن! گفت: چند تا گاو و شتر داری؟ گفت: داخل این مقولات نشو! گفت: حالا از جنس های داخل دکانت بگو! گفت: دکان کجا بود، مکان کجا بود.»

انسان آنقدر در اندیشه خودش به شک می افتد و آنقدر خودش را تهی و بی مایه تلقی کرده که طرف فیلسوف مقابل را در اوج خرد و اندیشه ناب می بیند. اما داستان اینجا پایان نمی یابد. اعرابی ساده از فیلسوف منطقی تر است و وقتی از شتر خویش پایین می آید روی زمین ایستاده و به دنبال ملموسیات، دست آوردها و نتیجه خرد عاقلانه فیلسوف می گردد.  زیرا خلاء ایجاد شده اش باید با ارزشی بالاتر و پویا تر پر گردد.

با فیلسوف به بحث منطقی و بی چون و چرا می نشیند. زیرا صداقت جوهریش حکم می کند تا انتهای قضیه را طی کند. تعصب و دگم حصارگونه و منطقی فکری اش را به آسانی به مسامحه نمی گیرد. به عبارتی کلاه سرش نمی رود.  گفت: در دکانت چه داری؟ رو کن! به کجا رسیده ای و کدامین قله را فتح کرده ای؟

ادامه دارد:

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 1:26 | Balatarin Donbaleh

دماوند

دماوند  سرزمین کودکی من است. سرزمین روزهایی که هنوز آنقدر بالغ نبودم که درک کنم بزرگتر از آنجا نیز وجود دارد، وطن نیز هست، قاره و زمین و کائنات نیز هستند. هر گستره دشتی، هر عظمت کوهی و هر افسانه شیرینی که از بزرگان می شنیدم، کلیشه تصورم را بر روی کوه ها و دامنه های دماوند می گستراندم و چند پیچ آنطرف تر برایم از اسرار بود. گویی در پشت کوههای البرز جهانی دیگر نبود و آفتاب از دل قله ای بالا می آمد و در دل قله دیگری فرو می رفت.

در دنیای جمع و جور من، انسانیت در دستهای سنگ پا گونه کشاورزانی خلاصه می شد که لطافت نوازش آنها از هر دستی لطیف تر بود. انسانیت در دست های یخ زده مادرانی خلاصه می شد که بدن قید و شرطی در سرمای زمستان رخت می شستند. در چهره های  پدرانی که لبخند در جویبارهای چین و چروکشان محو می شد.

بر جداره سرخ و سفید سیب های آنجا گاه لکه هایی هم دیده می شد که خریدار بزرگوارانه از آن می گذشت. کرم خوردگی هایی که همواره تاریخ با تواضعش آن را پوشیده داشته است.

در اوراقی که زیرِ زیر انداز شرم مخفی است چنین نگاشته شده است. دماوند دورانی سرزمین گبرهای حریص و زرپرست، دورانی سرزمین جهودان گاو زر پرست (منظور یهودان مذهبی نیست)، دورانی سرزمین حاجیانی که کعبه شان بازار و صفا و مروه شان سرمایه و سود و اکنون سرزمین زمین خوران مستی که گوش به زنگ یک زلزله چهار ریشتری در تهران هستند تا زمینشان قیمت گیرد. ادبیات سرزمین ما نیستان را در دفتر زرینش نمی نگارد.

دماوند در طول تاریخ، همواره آغوش باز و سفره گسترده ای برای مهاجرین بود. سرای امنی برای آنانکه هیچ جایی برای زندگی نداشتند. مأمن غریبانی که تارک وطن بودند. در گدار به گدار و شیار به شیار این سرزمین آرامگاه فراریان و تبعیدیانی است که از شرق و غرب می آمدند. هر کس شقایقی، لاله ای و بنفشه ای از سرزمین خویش به آنجا آورد و در دامنه های دماوند فرو نشاند.

گویی شیطان سرو کارش با آنجا نبود و اگر هم پیدایش می شد چون ضحاک در بند می شد. تناقض گیری نکنید. گبرها، جهودان، حاجیان بازار پرست و زمین خوران گذرا بودند و رفتند و خواهند رفت. تنها چیزی که باقی است سپیدی دلها است که با سپیدی قله دماوند گره می خورد.

حصارها بشکنیم.دماوند سرزمین همه است هر که را که نامش انسان است. هیچگاه به یاد ندارم غریبه ای آنجا وارد شد و مورد آزار قرار گرفت. هیچگاه دو روستا  را نمی یابی که از یک نژاد باشند. کرد، ترک، لر، خراسانی، عرب، اصفهانی، مازندرانی و اقوام اصیل  (تات ها) و... هیچگاه زبان مشترک بین اقوام پراکنده یافت نمی شود. گذشته ها لطیفه ها در مورد اقوام دیگر بسیار شنیده می شد اما هیچ کدام محتوی نفرت و کینه را در درون نداشت.

دماوند نوک پرگار وطن و وطن پرستی بود. عجیب اینکه هر که آمد در آنجا ریشه کرد و روزیش رسید و زادگاه خویش را فراموش کرد. همین تفاهم جمعی و منطقه امن باعث شد که در طول تاریخ دماوند کمتر مورد تعارض واقع شود.

روزگاری که من کودک خردسالی بودم، اشخاص غریبه  زیادی وارد منطقه ما می شدند و دیار خود را فراموش می کردند بنای اقامت را می گذاشتند. نمونه ای را بیاورم. فرد میانسالی بود که  نامش علی بود. او بسیار فقیر بود و در کاروانسرای متروکه ای به سر می برد. هیچکس از زادگاهش نمی پرسید و تا پایان عمرش هیچکس متوجه نشد چگونه به آنجا ختم شده بود. هر وقت مادر بزرگ نان می پخت، کسی جرات نداشت به پنج تای اولی دست بزند. آنها از آن علی بود.او رهگذر بود ولی آخرین نقطه سفرش منطقه ما بود و در همانجا هم اقامت گزید. به علت ناراحتی روحی نمی توانست کار کند از این رو معاشش را مردم تامین می کردند.

روزگاری هیچ باغی حصار نداشت. هیچ دربی قفل و بست نداشت و هیچ حقی مورد تجاوز قرار نمی گرفت.

هنوز طنین سازهای ابوالحسن صبا ها، محجوبی ها، جلیل شهنازها و سایر استادان موسیقی، در دشت مزار، روح افزا، حصارک و باغهای کیلان و فیروزکوه و تمامی سبزه زار ها و گلزارها ی منطقه به گوش می رسد. هنوز زیر انداز آنها زیر درختان آلوچه با گلهای سفید بهاریشان گسترده است. عشق زدودنی نیست.

اکنون چهره دماوند تغییر کرده است. همه جا حصار، همه جا حدو مرز و همه جا (محدوده من) زمین خواران که چون موریانه به جان عمود دماوند افتاده اند. ویلا های لوکس و لوس، مجتمع های انتفاعی و سود آور، باغهای مخوف و مافیایی چون کرم به گلبن های شقایق سرزمین من افتاده است.

می گویید نه، فقط روی کلمه دماوند در گوگل کلیک کنید نتیجه بگیرید در کدام منطقه در ایران آگهی های بنگاه های معاملاتی و خرید و فروش زمین و باغ به این گستردگی می یابید؟

اما شک نکنید روزی این دکانها بسته خواهد شد و دماوند تفریحگاه و تفرجگاه تمامی مردم خواهد شد.

حق یارتان

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388 و ساعت 1:39 | Balatarin Donbaleh

 

یونس، جدال عشق و نفرت

گفتار را با ترجمه اشعاری از عارف بزرگ ابن عربی آغاز می کنیم:

اینــــــــــک دلـــــــــم دریـــــــــاســـــــت

هر نقــــــش و رنگــــــی را پذیرفتــــــــار

گلگشت زیبایان، کنشت راهبان، بتخانه بودائیان، بیت الحرام حاجیان

تـــــورات و انــــــجیل، اوســـتا و قــــــرآن

اینک مرا جز مهر، آئین و کیشی نیست

هر جا که مِهر آنجـــاست، آنجا بوَد رویم، آنجا بوَد رایم، آنجا بوَد راهم

یوناهیسم یا جوناهیسم و یا به عبارتی در مکتب عرفانی مذهبی خودمان «یونسی»، همان پا پس کشیدن از رسالت و مسئو لیت است. هدفی را در پیش گرفتن و در میانه راه پا پس کشیدن است. چیرگی خشم و عصبیت بر صبر و عطوفت است. راهبری جمعی از رهروان و در پیچ ناملایمی چرخش نمودن و وادادن است.

پیغمبر یونس در مزامیر یهودی و انجیل و قرآن سنبل بحث کردن با خداوند، قهر کردن، کوتاه آمدن، ناامید شدن و فرار از مسئولیت است، و سپس پاسخگو بودن در اعماق تاریکی (شکم ماهی) و به دنبالش استغاثه و زاری و سرانجام مقهور قدرت عشق و رحمت شدن و باز گشت به ساحل تداوم مسئولیت ها است.

حضرت یونس تنها پیغمبر قوم بنی اسرائیل است که خداوند به او می گوید که به جای آنکه به نجات بنی اسرائیل فکر کند، به نوع انسان بیندیشد. به او ماموریت داده می شود که به نینوا مرکز آشوریان، این خونین ترین دشمنان قوم یهود برود و آنها را به رافت و عطوفت دعوت نماید. کاری بس خطیر و متناقض که از یک روشنگر عقلایی نیمه راه و محافظه کار بر نمی آید. ماموریتی که تا پایان آن باید رنج دید و ادامه داد و صبر نمود.

به او ماموریت داده می شود که از نقطه ای در سواحل دریای مدیترانه با پای پیاده به سوی کناره های آغازین خلیج فارس، به سرزمین نینوا وارد شود. توشه برگیرد و به سوی شرق و روشنایی  که اسیر ظلمت خدایان خشم و نفرت گشته بود، عازم شود.

یونس نبی به علت رسوبات نژادی و اصلح شناختن قوم بنی اسرائیل از رسالتش کوتاه می آید. مردمی که به این رسالت و روشنگری نیاز داشتند را تنها گذارده و به سان روشنفکر ناسیونالیستی که کم می آورد، قهر می نماید.  با بحث و جدل دگماتیک و متعصبانه از خداوند روی برتافته و بر خلاف ماموریتی که به او ارسال شده بود، در همان نقطه (در سواحل مدیترانه) سوار کشتی می شود و در جهت عکس  طلوع آفتاب عزم سفر به (ترتیش) در منتهی الیه سرزمین اسپانیا می نماید.«در آن دوران که قاره  آمریکایی در آنطرف کره زمین متصور نبود، (ترتیش) حد پایانی دنیای آن زمان در طرف غرب بود. نقطه ای که خورشید به دل تاریکی فرو می رفت. (برداشت از خود من است)»

پس از این فرار، یونس دچار بحران می گردد. با تلاطم سرسخت و مرگبار روبرو گشته و سرانجام به عمق تاریکی ها فرو می رود. او سه روز به زندان مخوفی در دل یک ماهی بزرگ گرفتار می شود. روشنگری گریخته از انسانهای نیازمند، اکنون به دام افتاده است. او که سودای سواحل آرام غرب را در سر داشت، اکنون پایش گیر کرده است. یونس پیامبر با شعار فردی و ناسیونالیستی ناهمگون با رسالتش (من، مال من، به من) به اندرون هاویه ای (گودال تاریک و عمق) هبوط کرده است.

چه باید می کرد؟ چه گزینه ای پیش روی داشت؟ چگونه باید از شکم ماهی خارج می شد؟ چگونه می توانست خود را از گودال تاریک بحرانهای جزمی، تعصب، غضب و نفرت رها نماید؟

یونس به خود می آید و به دعا می پردازد. جدال با من ذهنی آغاز می شود. مبارزه ای  فشرده و سرسخت جهت خروج از جهنم خشم و نفرت را به خود می پذیرد. آنقدر که در پایان روز سوم در هم شکسته، متنبه و تسلیم، خود را به نیروی عشق می سپارد. ماهی یونس را دوباره به سواحل رسالت و مسئولیت پرتاب می کند. ترشیش را فراموش کرده به ارتفاعات سرزمین نینوا باز می گردد. آشورهای خشن و سفاک با آمدن یونس به شهر از اندیشه خود دست شسته، بازگشت نموده وجامه نو پوشیدند و مقدم عشق و رحمت را گرامی داشتند.

جالب است بدانیم که جهودان سامری و یهودیان اقتصادی که عقاید فناتیک مذهبی دارند، در داستان یونس نبی، به خداوند اشکال می گیرند که چرا یونس را به خاطر دفاع از نژاد خود و طفره رفتن از پذیرش عشق به بنی آدم تنبیه نمود.

یوناهیسم را در اندیشه بسیاری می توان حس کرد. بسیاری از نویسندگان وطنی، وبلاگ نویسان، روشنفکران و داعیان آزادی که بعضا انسان های صادق و بی منافعی هم می باشند در پیچ تند تاریخ قلم را شکسته، شمشیر غلاف کرده و زبان به بدگویی مردم گشوده اند.

 « این مملکت باید ویران شود! این مردم شعور نداشته و فرق بین خر مهره و مروارید را نمی دانند! باید فساد همه جا را سر بگیرد تا درست شود! آهای عالمان، آهای فرهیختگان، آهای پیش قراولان، تلاش بی فایده است! بیایید کشتی برگیریم و خود را به ساحل نجات، به ترشیش غرب برسانیم! آهای روشنفکران، منادیان خرد، اسطوره های راهبر، از کشتی جا نمانید! بگذارید همه چیز ویران شود. فقط خود را نجات دهید!»

در حالیکه همه چیز بر اساس سیر طبیعی خویش و بر اساس حکمت بسیار عمیق و زیبایی پیش می رود. فقط آب به لانه مورچگان و باد به لانه عنکبوتان افتاده است. در این برهه که مردم به درستی راه خود را پیش گرفته و عاشقانه ره صد ساله می پیمایند، یونسی ها  آیه های یاس و نفرین کن فیکون شدن را سر میدهند، آنهم با چنان خشم و غضبی که گویی فقط همان شعار (من، مال من، به من) را سر می دهند.

این ندا چیز دیگری جز طلیعه پالایش و تعیین تکلیف نیست. آغاز هبوط  پشت کنندگان به مردم در شکم تاریک ماهی تاریخ است. به یاد آمدن جهت خورشید است. باید عاشق بود. باید صبور بود. باید صفت رحمت خداوندی را داشت تا لایق خانه مردم بود.

سخن را با ذکر قرآنی دراویش یونسیه (مریدان پیر مراغه ای) یا همان ذکر حضرت یونس در بطن ماهی به پایان می برم.

«لا اله الا انت سُبحانک انّی کنتُ منَ الظالمین»

«خداوندا توهستی و عشق و رحمت و عطوفتت و غیر از آن چیزی نیست. این منم که در ظلمت خشم و نفرت و کینه گرفتارم»

هر جا که مهر آنجاست، آنجا بود رویم، آنجا بود رایم، آنجا بود راهم.

حق یارتان  

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 21:1 | Balatarin Donbaleh

به یاد عموی زنده یادم

بهار عرفان و پاییز فلسفه را در جوهر خویش دارند.

دو هفته پیش، از کانال های خبری اعلام شد که فردا و پس فردا باد پاییزی نسبتا شدیدی در سراسر سوئد وزیدن خواهد کرد. فردای آن روز توی بالکن خانه ایستاده بودم و به تکانهای شدید درختان نگاه می کردم. درست فردای همان روز از همان نقطه با ناباوری دیدم که درخت های سرسبز دیروزی رنگ عوض کردند و برگ هایشان به زردی گرائیدند. اولین بار بود که شاهد چنین تغییر آنی بودم. با زردی این درختان یک احساس سنگینی نا خوشایندی در خودم حس کردم. گویی ذهنم قفل و فضایی چون افسردگی وجودم را فرا گرفت. براستی خودم هم اولین بار بود که یک تغییر آنی را در خودم حس می کردم. از آن پس در طول چند شب خوابهای پریشان می دیدم و همواره خبرهای بد و ناگوار برایم می رسید.

دستم به نوشتن نمی رفت و هرگاه می خواستم چیزی بنویسم، بلافاصله منصرف شده و پاک می کردم. گویی کلمات و جملات بی رمق گشته و کز کرده  بودند. باد پاییزی خود را به صندوق واژه ها نیز تحمیل کرده بود.

عمو های من با مرحوم پدرم شش برادر بودند. دوران کودکی و نوجوانیم در منزل آنها سپری می شد. گلّه ای از دختر عموها و پسر عموها بودیم. گویی خداوند مشتهای بزرگی از عشق را در این منزلها پاشیده بود  آنقدر که توان جمع کردن آن را نداشتیم. هر عمویی بوی عطر ویژه خودش را داشت. بیست و پنج سال در غربت در آرزوی بازگشت به منزل گرم و با حرارت عموها گذشت. دانه دانه آنها در بادهای خزان به زیر خاک رفته و به سر منزلی دیگر شتافتند، اما من هنوز در انتظار بازگشت به منزل آنها تیغ بر چوب خط گذر زمان می زنم.

هر از گاهی زنگ تلفن به صدا در می آید:

- " یک موضوعی را می خواهم بگویم، ناراحت نشی! آدم باید قوی باشه! می دونی ما همه می میریم!"

-"چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ باشه من پوستم کلفته فقط بگو چی شده؟"

-" هیچی می خواستم بگم فلان عمویت رفت. پدرت رفت. دایی ات رفت. عموی دیگرت هم رفت. فلان آشنا رفت..."

چند روز پیش زنگ زدم  تا حال عموی چهارم را بپرسم. مدتی بود از بیماری رنج می کشید. یکی از آن طرف تلفن با صدای گرفته ای گفت: " کسی اینجا نیست، همگی رفته اند بهشت زهرا. عمویت رفت."

 معمولا در مراسم عروسی و عزا،  دوستان و آشنایان فیلم برداشته و برایم می فرستند. هرگاه دوربین به سمت عمویم می رفت، صورتش را جلو می آورد تا داخل دوربین را ببیند. آنقدر برایم دلتنگی می کرد گویی احساس می کرد من درون دوربین جای داشتم. چند بار تکرار می کرد: "عمو جان کجایی؟"

رفتن او برایم سخت نبود. جای خالی او برایم سخت بود. خاطرات با او بودن در بالای صخره های چشمه علی، شاه عبدالعظیم مرا آزار می داد.

آن روز را با خلاء او متاثر، درخود و افسرده به سر بردم. روز بعد بر خاستم. اسیر بی رحمی پاییز نباید شد. خرقه زرد می توان پوشید ولی جامه سیاه هرگز.

بهار عرفان است و پائیز در اندرون خویش فلسفه را می پروراند.

بهار خود را در دل و روح انسان جا می کند. به دنبال دریچه و در و دروازه نمی گردد تا وارد شود. در بهار کسی دستان در پشت، قدم نمیزند تا به فلسفه وجودی ترنم قطرات، رقص گلها، ترانه و نغمه پرندگان، فکر کند. بهار فلسفه ای ندارد زیرا با عقل میانه ای ندارد. همه جا نور است و جوانی و پاشش عشق.

پاییز تو را به اندرون و اعماق چرا ها می برد. به تفکر، به چرایی و به پاسخی منطقی فرو می برد.

بهار علت و پاسخی به یک چرایی است. زایشی از دل افسردگی و سیاهی و انجماد است. موومان رقص آوری در دل یک سمفونی پر پیچ و خم و معنی دار است.

من بوالعجب جهانم در مشت گل نهــانم            در هر شبی چو روزم در هر خـــــزان بهارم

آن کس که به دنبال پاسخ و چرایی نیست، خزانی را نخواهد دید. در دل خاک نهان است اما در جوهره اش نور و شکوفایی بهار است. همواره حیات و عشق از دل سیاهی ها در حال جوانه زدن است.

لیــــک بگریــــــزیــــد از ســـــرد خــــــزان              که آن کنــد کـــــــــو کــــرد با بـــــــــاغ رزان

آن خزان نـــــزد خدا نفس و هـــــــواست              عقل و جان عیـــن بهـــارست و بقــــاست

خزان همان است که ما در نفس، ذهن و فکر خود بافته و باغهای پر طراوتمان را به زردی و فنای آن می سپاریم. در حالی که انسان در ذات خویش بهار، عشق و شکوفایی را می پروراند.

در دل خزان وطن بهاری سبز در چشم انداز است. خمره ها را از سردابه ها بیرون آریم و تنبورها را کوک کنیم. زیباترین سروده هارا بنگاریم و دامن های رقص بدوزیم. آتش برافروزیم و در این سردی خزان دل ها را گرم نمائیم.

آب زنید راه را هین که نگار می رســد                مژده دهید باغ را بوی بهـــــــار می رسد

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 0:53 | Balatarin Donbaleh