
پیوند عشق در دل تاریکی
دین مـــــن از عشــق زنده بودن است
زندگی زین جان و تن ننــگ مـن است
اگر یک چنین خاطره ای داشتید، آنرا در لای کدام حریر نرم می پیچیدید و در کدام گنجینه زندگی تان پنهان می نمودید؟
***
خاطره ای را که از نظر می گذرانید، یکی از زیباترین خاطرات من در طول سالهای زندگی ام می باشد. داستان، مواجه شدن با خانمی یهودی است که بیست و چند سال است، یاد او و پسر کوچکش، گرما بخش زندگی ام در سرماهایی قندیل ساز می باشد.
هفدهم آبان سال 66، همراه با چهل نفر از هموطنان پیر و جوان، از زاهدان حرکت کردیم تا خاک وطن را وداع گوییم و از مرز پاکستان خارج شویم .
ما 12 نفر بودیم که از وابستگان به یک گروه سیاسی بودیم. بقیه نفرات، از دیگر گروه های سیاسی، اقلیت های مذهبی و ... بودند. قبل از حرکت به ما تاکید شده بود که در طول مسیر، به هیچیک از افراد دیگر، حتی هم گروه های خودمان هم فکر نکنیم و در شرایط خطر فقط خودمان را نجات دهیم.
افرادی که ما را از مرز خارج می کردند از بلوچ های پاکستان بودند که فارسی را روان صحبت می کردند. ساعت دوازده شب همگی سوار چهار وانت استیشن بزرگ شدیم و در زیر نور مهتاب، راه مرز را پیش گرفتیم. 130 کیلومتر را از میان درّه های صعب العبوری پشت سر گذاشتیم و سرانجام به دشت وسیعی بین میرجاوه و تفتان رسیدیم که بوته های بزرگی شبیه بوته گز با فاصله از هم به چشم می خورد. همگی پیاده شدیم و هر کدام مخفیانه پشت یک بوته در انتظار نشستیم.
مرز ایران و پاکستان با یک ریل قطار از هم جدا می شد و در زمانهای نامشخص، چهار نگهبان مرزی در لوکوموتیو کوچکی که " دریزین" نامیده می شد، با سرعت از آنجا گذر می کردند و با نورافکن های قوی شان اطراف را زیر نظر داشتند.
یک دریزین با چراغ روشن عبور کرد و زمانی که از دید محو شد، یکی از بلوچهای رابط، سوت بلندی کشید که به معنی فرمان دویدن سریع به سمت درّه بزرگی بین ارتفاعات تفتان بود. فاصله پنج کیلومتر بود و هر کسی باید در این فاصله نهایت انرژی را در تلاش بین مرگ و زندگی به کار می برد. زیرا هر لحظه امکان می رفت که پاسداران مرزی سرو کلّه شان پیدا شود. ( آنگاه که موضوع مرگ و زندگی در میان باشد، انرژی و قدرت در یک نقطه متکاثف می شود.)
از آنجاییکه من مسئول گروه 12 نفری خودمان بودم، تمامی ذهنم درگیر عبور افراد خودمان از ریلهای مرزی بود. بویژه خانم هایی که همراهمان بودند.
پس از دویست متر دویدن، ناگهان با خانمی جوان که یک بچه یک ساله ای در بغل داشت، مواجه شدم. او زیر بار کودک چاق و چله اش کم آورده بود و نفسش در نمی آمد. کمی روی زمین می نشست و دوباره حرکت می کرد ! در ذهنم خطور کرد که به ما دستور داده شده که باید حفظ خود کنم! احساس بی احساس! رابطه های احساسی خوره روح یک مبارز است!
« به من ربطی ندارد! من یک مبارز ... هستم و قیمت جانم بالاتر از اینهاست! می خواست خانم سرِ جایش بنشیند! او به دنبال آزادی خودش است! چرا من جور او را بکشم؟!»
( مگر نه اینست که فردیت و مصلحت در باریک ترین شکل و باریک ترین کانال عبوری، خود را این چنین توجیه گرانه چون مورچه سیاهی برسنگ سیاه در شب سیاه نشان می دهد؟!)
گریه کودک در سکوت آن دشت می پیچید، بطوری که ترس همه را برداشته بود. هر لحظه گوش به زنگ شلیک گلوله های پاسداران مرزی بودم. درماندگی این خانم و جیغ های بی امان کودک خردسالش، همه قوانین عقلانی! دست ساز و اکتسابی اندیشه ام را زیر پا گذاشت. خود باختگی و تسلیم این خانم و گریه کودک، درجا مرا به توقف و کمی به فکر واداشت آن احساس ذاتی که از کودکی با خود داشتم بیرون زد و عذاب وجدان کلافه ام کرده بود. چه کار کنم خدایا؟ لغو دستور؟!
یک لحظه دست انداختم کودک را از آغوش آن زن جوان قاپیدم و به او گفتم: " به بچه ات فکر نکن! من او را می برم، فقط به فکر خودت باَش! خیالت از بچه راحت باشد! فقط به فکر خودت باش، فهمیدی یا نه؟! حرف مرا گوش کن! فقط به فکر خودت باش!"
از آنجاییکه نمی دانستم در آنطرف این گذار مرگ و زندگی چه می گذرد و به کدامین مکان ختم می شویم، ادامه دادم:
" اگر من بچه را بردم و زبانم لال برای تو خطری ایجاد شد، به چه کسی تحویلش بدهم؟
گفت: " در هتل ... در کراچی رابطی به نام "..." منتظر منه و اگر کسی را پیدا نکردی، تل آویو اسراییل، آقای "..."!
( از اینکه خودم و این کودک موفق می شدیم، هیچ شکی نداشتم ولی نگرانی ام دستگیر شدن و یا مرگ این خانم جوان بود که در جلوی چشمم مجسّم می شد. غافل از این بودم که بالاخره قاچاقچی انسانی در آن طرف مرز در انتظار گروه آنهاست و همه چیز از قبل هماهنگ شده بود.)
دو باره، ناگهان یک حس و قضاوت ضد صهیونیستی آشنا در ذهنم گذر کرد و چند لحظه ای پایم را میخکوب کرد. پرسیدم: "اسرائیل؟!!" سرش را تکان داد و با صدای خفه ای گفت: " آره اسرائیل، تل آویو!"
مکث کردم. در ذهنم آشوب شده بود. اسرائیلی؟! صهیونیست؟! یهود؟! زنی که دلتنگ رقاص خانه های حیفا است؟!
امان ندادم و در حالی که دستم را به تناوب جلوی دهن کودک فشار می دادم تا گریه اش را متوقف کنم، به سرعت به سوی درّه مخوف و تاریکی می دویدم. ( دستم را جلوی دهن کودک می گرفتم تا جایی که احساس می کردم در حال خفه شدن است و چند ثانیه بر می داشتم ولی مجال جیغ و گریه را به او نمی دادم. این تنها راه ساکت کردن او در آن مسیر مخوف بود.)
سرانجام به جایی رسیدم که گویی دیگر بن بست بود. ناگهان صدای شتری به گوشم رسید و بلافاصله بلوچی با سرو کله پیچیده جلویم ظاهر شد که بسیار در آن تاریکی وحشتناک بود. از این طرف است یا از آن طرف؟!
از مشخصاتم که به او داده شده بود مرا شناخت . بلافاصله پرسید: " فلانی تویی؟!" فهمیدم موفق شده ایم و اینجا پاکستان است و در امنیت به سر می بریم.
با عصبانیت پرسید: " مگر بچه همراهتان هست؟ قرار نبود بچه همراه گروه شما باشد!"
گفتم : " بگذار نفسم بالا بیاید توضیح می دهم!" زمان می گذشت و خانم جوان پیدایش نشد!
"اگر نیاید چکار کنم؟ به بلوچها بسپارمش یا با خودم ببرم؟ کجا ببرم؟ چگونه این فضولی احساس را در پیشگاه منطق تشکیلاتی توجیه کنم؟!"
نیم ساعت بعد آن خانم جوان و بقیه افراد به سلامت رسیدند. همه چیز در یک آن برایم فرحبخش شد.
همگی بر روی زمین درازکش شدند و خانم جوان با تشکر و سپاس، در کنارم نشست.
پرسیدم: " کجا داری می ری؟"
" می رم اسرائیل پیش همسرم! شما کی هستید؟"
"از بچه های ..."
حدود نیم ساعت فرصت داشتیم با هم باشیم و بعد باید از هم جداشده و ارتفاعات تفتان را پیش می گرفتیم.
گفتم : " اسمت چیه؟" (نام پسرش را هم پرسیدم ولی فراموش کرده ام.)
گفت: " شهناز و اهل شیرازم و لیسانس روانشناسی دارم. الان دارم می رم اسراییل پیش همسر و خانواده ام."
" اسرائیل چرا؟!"
" چون یهودی ام."
او نام مرا و هویتم را پرسید و در جواب به او گفتم که من نمی توانم مشخصاتم را بدهم و عذر خواهی کردم.
در آن خنکای وزش باد پاییزی، پسر کوچکش خوابیده بود و خودش هم عزت نفس اش شکوفا شده بود که در آن تاریکی شب، در فضای ترس از شرایط و در میان این همه افراد ناشناس یک ضعیفه نیست و قدرت آن را دارد که برای زندگی بتازد. همگی بدن هایمان از عرق خیس بود و در انتظار حرکت. تا سپیده صبح باید ارتفاعات را پشت سر می گذاشتیم چون هنوز تهدید هلیکوپترهای مرزی باقی بود.
به او گفتم: " شهناز خانم! ما بزودی به ایران برمی گردیم و اگر پیروز شدیم باید قول بدی به ایران برگردی! مگر یهودیها جایشان فقط توی اسرائیل است؟!"
زد زیر گریه و گفت: " من توی محلّه "..." شیراز بزرگ شده ام و نمی توانم از آنجا دل بکنم. امیدوارم زود برگردیم واگر برگشتیم آدرس ما فلان جاست و حتما به دیدن ما بیا!"
هنگام خداحافظی با آن بدن تب دارش مرا در آغوش گرفت و گفت:
" برادر خوبم! امیدوارم هممون بزودی سالم برگردیم! نگاهی نافذ به من کرد و ادامه داد: " یهودی؟! مسلمان؟! ما برای همدیگر زاده شده ایم! من این را امشب آموختم!............
سالها متوجه کلام این خانم نشدم تا به امروز:
" عاشقان را شد مدرس حسن دوست
دفتر و درس و سبـــقشان روی اوســـت"
اکنون بیست و پنج سال از آن تاریخ می گذرد و پسر کوچک شهناز بیست و شش ساله است. سالهای سال در ظرف سیاست برای صهیونیست ها دندان نفرت بر روی هم فشردم ولی هر گاه کلمه یهودی به گوشم می خورد، یاد خاطره آن شب می افتم و خود را با تمام انسانها یگانه می بینم.
شاید هیچگاه، نه من، نه شهناز و نه پسرش که هنوز در مخیله من بزرگ نشده است، به ایران باز نگردیم و همدیگر را ملاقات نکنیم ولی هموطن بودن و عشق به همدیگر در آن درّه تاریک و بن بست به هم گره خورد. درّه ای که به ظاهر در سیاهی و مرگ فرو رفته بود ولی در اعماقش دیگ جوشان عشق و محبّت سر می رفت و با هیچ کفچه و کفگیری جوشش اش نمی خوابید.
و شاید هم روزی بازگردیم و اگر شهناز و خانواده اش در اسرائیل ریشه کرده باشند، مجبورشان کنم که به گلزار خیابان "..." شیراز باز گردند.
حق یارتان






